پایگاه خبری کازرون نیوز | kazeroonnema.ir

کد خبر: ۳۹۱۹
تعداد نظرات: ۱ نظر
تاریخ انتشار: ۰۱ اسفند ۱۳۸۸ - ۰۷:۳۰

 

انگار خوابش برده بود...سری روی زانو ... چمهایی بسته... عاشقش بودم!

طنین صدایش هنوز  از در و دیوار به گوش می رسد.

***

گلیم های آبی جای پتو  را خوب پر کرده بودند؛ در لابلای نقوش شکسته هر گلیم،پیکر یک شیر خوابیده بود.

سقف کوتاه، با کمک  چراغ کوچک نفت سوز، "اتاقک گازی" درست کرده بودند که بوی مطبوعی نداشت .
 
قدم هایش بسيار لطیف و آرام موکت خاکستری کف سالن را نوازش داد و در عوض دیوار نیز کریمانه کُنج خویش را به او هدیه کرد.صدای پوتین ها خستة گروه اول ِ گشت منصور را مجبور به خواب کرد.
 
-سری روی زانو .....چشمهایی بسته.... انگار خوابش برده بود.... عاشقش بودم.
 
فرمانده پست را به گروه دوم تحویل داد و گروه یک، همچون کوهی از آهن به خواب رفتند.
 
منصور با کور سوی مهتابی اتاق فرماندهی، به سختی ساعت 3:20 دقیقه بامداد را از پانتومیم تیک تاک های یک نواخت ساعت دیواری مسجد حدس زد...قدم هایش دوباره ایستاده بودند و آرام، موکت سالن را نوازش کردند.
 
انگار خدا بین شانه هایش یک اقیانوس بزرگ لاجوردی جا داده بود و آرام و تنها قدم بر می داشت. هیچ چشم جست جو گری او را تعقیب نمی کرد و انگار همه مرده بودند. کفش هایش را به دست گرفت و با سینه پا پله ها را رد کرد.
 
کفش ها را روی زمین گذاشت... دلش راضی نمی شد ... خم شد و دوباره آنها را برداشت.
 
چراغِ زرد کوچه در آن باد سرد زمستان می رقصید و صدای تلق تلق محافظ فلزی چراغ، که بیشتر به بشقاب می ماند، سکوت شب را به هم می زد.
 
خدا در آن شب برای منصور همه چشم ها را به خواب برده بود و هیچ گوشی اجازه شنیدن نداشت. همه ساکت بودند و خدا با اشتیاق نَظّاره گر عبدش بود؛ مسجد ملائکه باران بود و نورانیتی عجیب منصور را مشایعت می کرد.
 
آرام زبانه در را کشید....اللّهُمَ اَفتِح لِی اَبوابَ رَحمَتِک  
 
قدم ها چون بروژه ای عظیم، آرامتر از قبل اجرا می شدند و انگار زبان کاری داشت که تا تمامش نکند، گام ها جرأت پیشروی نداشتند.
 
آیت الکرسی را با تمام وجودش خواند....هیچ دلش نمی خواست که غرور کورش کند... از پس آن آیت الکرسی با اطمینان بیشتری قدم زد...آرام در سبز آهنی را باز کرد... ولی لولاها که انگار از خواب ناز پریده باشند  با تمام وجود جیغ زدند.... ابروان منصور در هم رفت... لولاها از ترس، بقیه راه را بی صدا رفتند و راه را برای منصور باز گذاشتند. پاچه های شلوار منصور بالا بود و لوله آب و برس در دستان منصور اسیر بودند. لبخند دلربای منصور، بوی تعفن را از یاد برده بود؛ خدا نزدیک تر از رگ های گلویش بود و منصور در پوست خود نمی گنجید.چنان ساده بود که انگار شب دامادیش است.آری!مسئول فرهنگی پایگاه در آن نیمه شب،دستشویی ها را می شست ودر عوض ... ؛ در عوض خدا روحش را تطهیر می کرد.
 
شستن پلیدی از کف زبر دستشویی های مسجد علی ابن ابیطالب بسیار مشکل بود و سرما که گویی از همت این مسافر آخر الزمانی دنیا لجش گرفته باشد، شدیدتر می وزید و دیوانه وار خود را به رخ ساق های برهنه منصور می کشید. گنجشكک زیر مهتابی چنان می لرزید که گویی عزرائیل را دیده باشد ولی منصور هنوز سرگرم شستن بود.
 
ساعتی بعد منصور کارش تمام شد و آب و سرما را با هم تنها گذاشت.
 
در حیاط، چند قدم آن طرفتر از آن درِ سبزِ آهنی که این بار بی صدا بسته شده بود، موزائیک های نقش دار کف حیاط منصور را احاطه کرده اند و از پیشانی اش تبرک عشق می گیرند.
 
نماز شکر تمام شد ولی حیاط هنوز تشنه بود ... منصور 11 بار دیگر برشانه های حیاط قامت بست، تا شاید کمی از حسادت مظلومانه حیات به شبستان کم شده باشد.
 
منصور هنوز در سجده بود و گویا این بار حیاط به شبستان فخر می فروخت....منصور با خدا عشق بازی می کرد... .
 
 ساعت مسجد کلام منصور را پاره کرد  و منصور با عجله خود را به خانه رساند؛ سفره سحری چشم به راه منصور بود و مادر چشم به راه عزیزش.
 
-کجا بودی؟!
 
منصور ساکت بود....
 
-بیا بیا الآن اذون می گن!
 
سحری را خورد و دوباره راهی مسجد شد.
 
-مارکس ...انگلس....توف به همتون بیاد!
 
کتاب مکاتب سیاسی رو دیشب تمام کرده بود و قرار بود امروز صبح بعد از نماز با بچه ها حول اون کتاب بحث کنند.
 
آرام و اندیشناک در جاده ای که به یک روستا می رسید قدم می زدند...جاوید ، چنان فروید را مچاله کرد که بعید بود نظر مخالفی داشته باشد ولی منصور که دست به پاتکش بد نبود، سرگذشت فروید را رو کرد تا آنجا که فروید یک انسان یکتا پرستِ مسیحی از آب در آمد و نظریه اش هم با اصل وجود خالق،مخالفتی نکرد.
 
علیرضا  که تقریبا از همه کم سن و سال تر بود، جسورانه به میان بحث آمد و مثل اینکه نیروی جاذبه زمین را کشف کرده باشد  از گفته های منصور چنان سوالی در آورد که...
 
-حاج آقا انگار شما با چند خالق مستقل مشکلی ندارید؟! نه؟
 

منصور هم که از قبل جواب این سوال را در آستینش پرورانده بود، دستی به پشت گردن علیرضا زد و گفت:

-آقا علیرضا انگاری تو هم راه افتادی...؟!
 
آری! منصور همان چهارشانه،جذاب و مهربان بود که در قم درس می خواند و با جاوید سَر و سِر عجیبی داشت.
 

***

یک روز که جانشین وقت فرماندهی کل قوا به قم آمده بود دوستان، منصور را به دیدار دعوت ميکردند ولی منصور...
 
-آقای رفسنجانی آمده؟!...خوش آمده، ولی شما به جای دیدار های شبانه روزی از این و آن  کمی بیشتر درس بخوانید، فردا دیگران به دیدارتان می آیند....من نمی آم!
 
آن چارشانه جذاب و مهربان، همچنان پشت میز مطالعه اش در مدرسه علمیه الهادی قم ،مشغول درس خواندن بود و دوستانش...
 
***
 
منصور گه گاه با پدر به سر مزرعه می رفت و شاید مثل چند مرد کاری می توانست زمین را زیر و رو کند...پدر عاشق طلبه اش شده بود و منصور لبخند مردانه ای را نثارش کرد.
 
از قم که بر می گشت یک عالمه کتاب داشت ولی گاهِ برگشت، او بود و یک ساک دستی و یک کتاب. شهریة حوزه را می گرفت و همه را صرف خریدن کتاب برای جوانان می کرد.
 
روزی در شبستان مسجد حاج قنبر نشسته بود و برای حلقه اي از نوجوانان مسجد درس اخلاق می گفت.منصور با کودکان بسیار کودکانه بود و خودش را در آینه چشمان فرداساز آنها می دید. نرّه غولی که همیشه از محبوبیت و گیرایی منصور در محل رنج می برد  به ناگاه وارد مسجد شد و وقتی آن صحنه را دید از حسادت نتوانست خود را کنترل کند و فریاد برآورد و منصور را بعد از استهزاء به درگیری طلبید.
 
چهرة کریهش دل معصوم بچه ها را لرزاند،منصور آرام بود و آنها هم به تاسی از جایشان تکان نخوردند.
 
منصور خوب می دانست که اَلکَلب اِن تَحمِل عَلیهِ یَلهَث وَ اَو تَترُکهُ یَلهَث   به سگ اگر حمله کنی یا او را به حال خود واگذاری به عوعو زبان کشد
 
او با اخلاق سگ صفت لات محل آشنا بود. در چشم به هم زدنی یقه باز او را در انگشتان قوی اش جمع کرد و اورا مثل گوسفند قربانی با تمام قدرت به زمین زد؛ لات که از منصور چنین عکس العملی را سراغ نداشت از تعجب دهانش باز مانده بود و از ترس کم مانده بود مسجد را نجس کند.بلند شد و با دهانی پر از فحش و ناسزا فرار کرد. بچه ها هم که غیرت ابالفضلی منصور را دیده بودند سر فراز و مغرور از داشتن چنین مسئولی  به خود می بالیدند.
 
 
نویسنده: عباس دادوند
مطالب مرتبط :
نظرات بینندگان
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۱
انتشار یافته: ۱
شاگرد رتبه آخر
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۴:۳۹ - ۱۳۸۹/۰۱/۱۸
0
0
سلام عباس آقا
انسان پور شوقی هستید . . و معتقد . . .اما از وقتی می شناسمتون حس می کنم یه گم کرده داری تو زندگی. .. یه گم کرده که شاید نزدیکت باشه اما هنوز ندیدیش . . . این واسه این می گم آخه یه سردرگمی تو روحیه ات دیدم . . .
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
مخاطبین محترم؛
۱) کازرون نما، معتقد به آزادی بیان و لزوم نظارت مردم بر عملکرد مسئولان است؛ لذا انتشار حداکثری نظرات کاربران روش ماست. پیشاپیش از تحمل مسئولان امر تشکر می کنیم.
۲) طبیعی است، نظراتي كه در نگارش آنها، موازین قانونی، شرعی و اخلاقی رعایت نشده باشد، یا به اختلاف افكني‌هاي‌ قومي پرداخته شده باشد منتشر نخواهد شد. خواهشمندیم در هنگام نام بردن از اشخاص به موازین حقوقی و شرعی آن توجه داشته باشید.
۳) چنانچه با نظری برخورد کردید که در انتشار آن دقت کافی به عمل نیامده، ما را مطلع کنید.
۴) در صورت وارد کردن ایمیل خود، وضعیت انتشار نظر به اطلاع شما خواهد رسید.
۵) اگر قصد پاسخ گویی به نظر کاربری را دارید در بالای کادر مخصوص همان نظر، بر روی کلمه پاسخ کلیک کنید.
مشاركت
آب و هوا و اوقات شرعی کازرون
آب و هوای   
آخرين بروز رساني:-/۰۶/۰۲
وضعيت:
سرعت باد:
رطوبت:%
°
كمينه: °   بیشینه: °
فردا
وضعيت:
كمينه:°
بیشینه:°
کازرون
۱۴۰۱/۰۳/۰۳
اذان صبح
۰۴:۳۴:۱۰
طلوع افتاب
۰۶:۰۶:۱۷
اذان ظهر
۱۳:۰۰:۴۳
غروب آفتاب
۱۹:۵۴:۱۴
اذان مغرب
۲۰:۱۱:۵۷
پربازدید ها