پایگاه خبری کازرون نیوز | kazeroonnema.ir

کد خبر: ۱۵۰۰۶
تعداد نظرات: ۴ نظر
تاریخ انتشار: ۰۴ فروردين ۱۳۹۵ - ۰۰:۳۱
به مناسبت 4 فروردین سالگرد در گذشت محمدمهدی مظلوم زاده:
اين نسخه يادگار تقديم مي شود به تمامي راويان صديق و دلسوخته و گردآورندگان خوش ذوق و فرهيخته اي كه عمري را به جمع آوري فرهنگ ديار خود سر كردند؛ به جماعتي كه روزان وجب به وجب خاك زر ايران زمين را كاويدند و شبان به "نجوا"های عاميانه راديو، آرام گرفتند و از آن خيل به مردي از محلَه چُهابي كازرون؛ به محمدمهدي مظلوم زاده، كه مظلوم آمد، مظلومانه زيست، در مظلوميت حسين نوشت و مظلومانه هم رفت

معرفي يك فرهنگيار (مرحوم محمدمهدي مظلوم زاده)*

علي آني زاده**

چكيده

در فروردين ماه سال 1341 هجري شمسي به همت استاد سيدابوالقاسم انجوي شيرازي، هسته اوليه برنامه راديويي "فرهنگ مردم" پايه گذاري شد . برنامه اي دو سويه كه منابع اصلي آن از سوي شنوندگان و مخاطبان آن تأمين مي شد.  مخاطباني از شهرهاي بزرگ تا دورترين ده كوره هايي كه امواج راديويي به زحمت به انجام مي رسيد.  اين شنوندگان تحت آموزش هاي مركز فرهنگ مردم، اصول صحيح گردآوري آداب و رسوم زادگاهشان را فراگرفتند و بعدها در قاموس واحد فرهنگ مردم "فرهنگیار" نام گرفتند.

بعد از انقلاب اسلامي مركز فرهنگ مردم از بخش توليد جدا شد و به عنوان قديمي ترين بخش پژوهشي سازمان به مركز تحقيقات صدا و سيما پيوست. هم اكنون يكي از قسم ت هاي اين واحد، "قسمت فرهنگياران" مي باشد كه به آموزش مكاتباتي فرهنگياران جوان و تحصيلكرده و نيز فرهنگياران سپيدموي و خردمندي مي پردازد كه با گذشت 45 سال، مشتاقانه با واحد همكاري دارند.

فصلنامه فرهنگ مردم به پاس قدرداني از زحمات اين ياران باوفا و انتقال تجارب ارزشمند ايشان در هر شماره به معرفي يكي از اين فرهنگدوستان خواهد پرداخت . اين شماره به شرح زندگي و فعاليت هاي علمي مرحوم محمدمهدي مظلوم زاده، فرهنگيار ديار كازرون مي پردازد.

روش تحقيق ، اسنادي است و بر اساس مكاتبات، دستنوشته ها و آثار چاپ شده مرحوم محمدمهدي مظلوم زاده تقرير شده است.

كليد واژه ها: فرهنگيار، واحد فرهنگ مردم، محمدمهدي مظلوم زاده.

 

مقدمه

اين نسخه يادگار تقديم مي شود به تمامي راويان صديق و دلسوخته و گردآورندگان خوش ذوق و فرهيخته اي كه عمري را به جمع آوري فرهنگ ديار خود سر كردند؛ به جماعتي كه روزان وجب به وجب خاك زر ايران زمين را كاويدند و شبان به "نجوا"های عاميانه راديو، آرام گرفتند و از آن خيل به مردي از محلَه چُهابي كازرون؛ به محمدمهدي مظلوم زاده، كه مظلوم آمد، مظلومانه زيست، در مظلوميت حسين نوشت و مظلومانه هم رفت، به مردي كه اگر چه "پاي پيمودن نداشت اما آفاق و انفس را با پای دل مي پيمود و كوچه پس كوچه هاي شهر را در مي نورديد و هر جا بويي از آداب و رسوم مي آمد با جان بر صفحه هايي به سپيدي دل مي نگاشت"[1] و در نهايت به استاد سيد ابوالقاسم انجوي شيرازي كه اگر چه سال هاي سال گذشته اما در امتداد انديشه او و اجابت خواست قلبي اش، اين نسخه فراهم آمد. اميدوارم چنان باشد كه او مي خواست.

مكاتبات بين مرحوم انجوي شيرازي و محمدمهدي مظلوم زاده

استاد سيد ابوالقاسم انجوي شيرازي سر حلقه دلسوختگان فرهنگ عامه در نامه اي به تاريخ چهارشنبه 22/2/1355 به محمدمهدي مظلوم زاده چنين نوشت:

"... در فكر هستيم به اميد خدا يك مجله مانندي تأسيس كنيم براي فرهنگ مردم، نظرم اين است كه اگر آن نشريه راه افتاد و خواستيم مطلبي از كازرون و مظلوم زاده چاپ كنيم، شرح زندگي او و معرفي مختصر شهر را داشته باشيم . عكس هم كه خواستم براي همين منظور است . منتها شما كه با خلق و خوي مخلص آشنا هستيد مي دانيد كه هيچگاه كار نشده يا كاري كه در نظر است بشود، حرفش را نمي زنم چه بسا كه نشد و فكر ما عملي نشد . به اين سبب همين فكر ايجاد نشريه را هم سربسته در همان نامه چاپي بيان كردم. پس معرفي شهر را با اين منظور تهيه كنيد".

در تاريخ 8/12/55 از كازرون، محله چُهابي، سر كوچه بن بست حاتمي، پلاک 23 نامه اي به راديو تلويزيون ملي ايران، و اقع درميدان ارگ رسيد كه دربرگيرنده زندگي نامه محمدمهدي مظلومزاده بود با اين مضمون:

 معرفي يك فرهنگيار (مرحوم محمدمهدي مظلوم زاده)*

"زندگي من...  چرا زنده ام؟!

مخلص در شب دوم فروردين ماه (نوروز) سال 1327 شمسي (2507شاهنشاهي) در كازرون به دنيا آمده ام.  در سه چهار سالگي مرا به كتُّو (:koottoمكتب) فرستادند. ابتدا كه سِنْد (سّن) و سالم كم بود ، مرا پيش آباجي گذاشتند . آباجي من زني سيده و ديندار و اصلاً اهل نجف اشرف بود و به خاطر ازدواجش با يك نفر كازروني سال ها در كازرون، مي زيسته و الان دوره پيري را مي گذراند. از ميان شاگردهايش فقط من يكي پسربچه بودم و بقيه دخترهاي درشت و گاهي دم بخت بودند كه اغلب آنها مثل من درس قرآن(جزو) ابجد و هوز مي خواندند. اكثر آنها كارهاي دستي مثل رووار چيني ( :Ruvârرووار رويه گيوه و مَلْكي) و كارهاي خانه داري ياد مي گرفتند. بيش از يك سال نزد او بودم و بعد مرا روانه مكتب خانه پسرانه كردند و تا هفت سالگي نزد مكتب دارهايي مثل آقاي اصغر كوهي (مدير دبستان ملي راهنما) كه كارش را با مكتب داري شروع كرده بود و همچنين شيخ ماشاءالله ماندم و به درس قرآن و خواندن و نوشتن پرداختم و تا هفت سالگي كه مرا به مدرسه گذاشتند، مي خواندم و مي نوشتم و به همين جهت در طول تحصيل جزء دانش آموزان ممتاز بودم . در كلاس دوم دبستان بودم كه پدرم را از دست دادم و از داشتن چنين نعمتي محروم شدم . پدرم كربلايي نصرالله مظلوم زاده مردي ديندار و سرشناس بود . او مدتي در كازرون و سپس در "مالکی" (:mâlekiنام قديم نورآباد ممسني) مرکز "شولستان" (ممسني فعلي) به شاطري و بقالي اشتغال داشت، سرانجام در همانجا (مالكي) از جهان چشم پوشيد و جنازه اش را طبق وصيتش به كازرون حمل و در قدمگاه خضر نبي(ع) نزديك قدمگاه حضرت عباس(ع) در كنار مادرش دفن كردند.

من از هما ن كودكي احساس مي كردم كه غمي سنگين مرا رنج مي دهد و به همين علت هميشه حساس بودم ، آنچنان كه كوچكترين ناراحتي كه براي ديگران پيش مي آمد باعث تأثر من مي شد و مرا به فكر وا مي داشت، حتي وقتي مي ديدم مراسمي كه با شور و هيجان برگزار مي شده ديگر از گرمي آن كاسته شده يا ديگر آن مراسم برگزار نمي شود؛ وقتي مي ديدم رسومي بيگانه جايگزين مراسم اصيل ديارم شده؛ وقتي بچه ها را مي ديدم كه به جاي بازي هاي محلي  كه خود ما در كودكي و نوجواني انجام مي داديم با بازي هاي نامتعارف كه مال ديار ما نبود اوقات خود را تلف كنيد؛ وقتي مي ديدم عروسي و ختنه و جشن ها و اعياد و رفتن به زيارتگاه ها و انجام آداب و ترتيباتش نسبت به گذشته نه چندان دور فرق كرده؛ وقتي انساني را مي ديدم كه سالها تلخي و شيريني زندگي را چشيده و با گنجينه اي از معلومات عاميانه مانند قصه و مثل و ترانه و چگونگي آداب و رسوم و خاطرات تلخ و شيرين دوران حيات كه در سينه داشت مي مرد و زير خاك مي پوسيد؛ وقتي مي ديدم قنات هايي كه سال ها آب در آنها جريان داشت كه مردم از آب آنها براي آشاميدن و رختشويي و زراعت استفاده مي كردند، خشك مي شدند، وقتي اوضاع شهر تغيير مي كرد يا زيبايي ها يي كه ساختمان ها و بناها و آثار گذشته داشت دگرگون مي شد؛ وقتي عادات و اخلاق و رفتار مردم با گذشتگان فرق مي كرد (به خاطر تقليد و چشم و ه م چشمي) و خلاصه شهري كه سال ها پيش لقب شهر سبز به خود گرفته بود و داراي آب ها و رودخانه ها و باغ ها و ديدني ها بود، به سرعت همه اين امتيازها را از دست مي داد، و ... همه و همه برايم عقده اي شده بود و رنجم مي داد و سخت افسرده ام مي كرد و مرا در انديشه اي عميق و غم آلود فرو مي برد.  به طوري كه از زندگي بيزار و از جان خود هم سير مي شدم. اين غم و اين انديشه از وطن دوستي و انسان پرستي سرچشمه گرفته بود و مرا به حد جنون رسانده بود، به طوري كه بي پرده بگويم به امراض روحي دچار شده بودم.

در يكي از روزهاي بهاري سال 1346 بود كه داشتم به راديوي يكي از بستگان گوش مي كردم، اتفاقاً راديو شيراز برنامه (فرهنگ عاميانه) پخش مي كرد. از اين برنامه كه اولين بار بود مي شنيدم، خيلي خوشم آمد . خوب گوش مي كردم، ديدم مطالبش همان چيزهايي است كه از ميان رفتنش سخت آزارم مي دهد و آزرده ام مي كند! در آخر برنامه نشاني ذكر شد . فوراً يادداشت كردم و براي بار اول با مقداري مثل و ترانه و عقيده قاطي پاتي و در هم روي كاغذ آوردم و به نشاني فرهنگ عاميانه )فرهنگ مردم فعلي) فرستادم و همكاري ام را شروع كردم، اما متأسفانه هنوز جواب آن را دريافت نكرده بودم كه برايم سانحه ناگواري پيش آمد كه هنوز با آن دست و پنجه نرم مي كنم و به دردي مبتلا هستم كه به قول مردم نصيب گرگ بيابان هم نشود… .

من دچار سرسام و ناراحتي شديدي شده بودم اعصابم خرد شده بود – چه مي كردم و چه مي گفتم و كجا مي رفتم، هيچ نمي فهميدم و اين ندانستن ها و حواس پرتي ها باعث سقوط من در چاهي به عمق بيش از بيست بالا  :Bâlâ)هر بالا برابر است با قامت انسان معمولي) شد. آن روز هنگام ظهر دهم مرداد ماه 1346 بود كه توي چاه سقوط كردم – مي گويند من خودم دست به اين كار زده ام، اما خودم به خاطرم نمي رسد ، زيرا همان طور كه گفتم هرچه مي كردم نمي فهميدم فقط وقتي به هوش آمدم كه روي تخت بيمارستان افتاده بودم. هيچ جاي بدنم سالم نبود و حتي مهره هاي پشت (ستون فقرات) من شكسته و مغز حرام (نخاع) آن آسيب ديده بود . فلج شده بودم كه هنوز هم فلج هستم. خلاصه بعد از 24 ساعت بستري مرا به شيراز بردند و در بيمارستان سعدي بستري شدم و كمرم را جراحي كردند و بعد از دوازده روز مرا به اميد خدا مرخص كردند و كسانم نا اميدانه جنازه ام را به كازرون حمل و در گوشه منزل دفن كردند، ببخشيد بستري كردند كه هنوز هم بستري هستم – خداوند مرا رحمت كند – حالا در اين مدت ده سال چه رنج ها و دردها و گوشه و كنايه ها و غيض و تعرض و ناراحتي كه از ناحيه بدنم و كسانم و ديگران ديدم و شنيدم بماند كه ذكرش بيهوده و نابجاست . اما از هر چه مي رود سخن دوست خوشتر است : چند روز از بستري شدنم گذشته بود كه اولين نامه استاد انجوي شيرازي با امضاء (نجوا) به دستم رسيد . نامه به خط خود ايشان بود و مرا به ادامه همكاري وادار مي كرد.  خوشحال شدم و با اينكه مثل تخته سنگي به زمين چسبيده بودم ، اما شوقي در من ايجاد شد كه به هر طريقي شده به گردآوري فولكلور كازرون بپردازم – بله اگر كسي بخواهد كاري انجام شود ولو اينكه مقدور نباشد حتماً ميسر مي شود و موفق هم مي گردد – من نيز از آن پس با همان حال بيماري و خوابيده در اوقاتي كه هوش و حواسم بجا بود ، آنچه مي دانستم و مي شنيدم و مي پرسيدم روي كاغذ يادداشت مي كردم. استاد انجوي و دستيار فراموش نشدني اش شادروان نصرالله يگانه از راهنمايي و ارشاد دريغ نمي ورزيدند. به همين علت روز به روز مطالب به تر و جامع تري جمع مي كردم. تا جا يي كه پي بردم آنچه سال ها به خاطرش افسرده مي شدم، چيزي جز زندگي عاميانه مردم (فولكلور) نيست . با خودم مي گفتم حال كه آداب و رسوم ديارم به تدريج از ميان مي رود، بجاست كه آنها را يادداشت كنم تا لااقل چگونگي آن روي كاغذ بماند ، شايد روزي به ثبت برسد و اين عشق و تشويق هاي استاد انجوي و شادروان يگانه مرا بيشتر به پژوهش و گردآوري و اميداشت. هدفم جز جمع آوري فولكلور كه از دستبرد زمان مصون بماند ، چيز ديگري نبود، هيچ وقت به فكر ذكر نام و مطلب در برنامه و جايزه و اين جور چيزها نبودم .اصلاً من در آن موقع راديويي نداشتم كه با آن گوش كنم . كم كم داشتم از خواب عميقي كه سال هاي پيش رفته بودم ، بيدار مي شدم و به اشتباه خودم (يعني بيزاري از زندگي و خودكشي) پي مي بردم، اما عشق به احياي آداب و رسوم و زندگي مردم (يعني بر روي كاغذ آوردنش) – با اينكه روز به روز به مرگ نزديك تر مي شوم – زنده ام مي داشت و مي دارد و روز به روز از اندوه دلم مي كاست و مي كاهد. منتشر شده در پایگاه جامع خبری و تحلیلی کازرون نما

ابتدا كه مطلب جمع مي كردم، خيال مي كردم فولكلور كازرون را مي توانم به طور كامل جمع آوري كنم ، اما هر چه بيشتر تحقيق مي كردم و پژوهشگر مي شدم (يعني از انديشه خود و عيادت كنندگان و بستگان جويا مي شدم) و مطلب گرد مي آوردم، پي مي بردم كه من كجا و منزل كجا؟ فولكلور كازرون آنقدر غني و وسيع و فراوان است كه اگر سال هاي زيادي تحقيق و جمع آوري شود ، باز هم تمام آنها گرد نخواهد آمد و اين كار البته به زمان بيشتر و تن سالم و تحقيق بيشتر و حال خوش نياز دارد . به هر حال با اينكه تاكنون فولكلور كازرون را چه به طور پراكنده چه مجموعه وار در چند هزار صفحه گرد آورده ام، اما باز هم از خودم راضي نيستم ، چرا كه من امروز اگر سالم بودم بهتر و بيشتر از اين مي توانستم تحقيق و گردآوري كنم.

با اينكه امراض جسمي و روحي خود را با اين سرگرمي شيرين و دلچسب يعني گردآوري فولكلور تسكين مي دهم، اما باز هم افسوس مي خوردم كه چرا زودتر با مركز فرهنگ مردم و استاد انجوي شيرازي آشنايي پيدا نكردم؟…"

و الب ته مكاتبات بين استاد نجوا و محمد مهدي مظلوم زاده فراتر از رابطه استاد – شاگردي بود ، چه بسيار نامه هايي كه به دل براي هم مي نوشتند تا رنج زيستن را كم كنند:

"حضرت آقاي محمدمهدي مظلو م زاده، برادر فرزانه و فاضل ، قاعده بر اين است كه نامه ها را ماشين كنند تا سابقه اش در پرونده شخصي دوستان بماند امروز كه نامه مختصر اما محبت آميز شما به همراه يكصد و چهارده صفحه مطلب رسيد دريغم آمد چند دقيقه با شما نباشم و درد دل نكنم، زيرا در ميان ياران فرهنگ مردم چند نفری هستند كه اسم و رسم و زندگيشان با فرهنگ مردم مرادف شده است يعني از ابتدا يا علي گفته اند و دست دوستي داده اند و در اين مدت بي هيچ خودنمايي و ادعايي كار كرده اند. البته اين سخن بدان معني نيست كه ديگر ياران اينطور نبوده اند ولي اين چند نفر هميشه در ياد و ذهن من بوده اند و همين ياري ها موجب دلگرمي من بوده و هست. چه، از روز اول كه راه افتاديم يك روز آسوده و راحت نبوده ايم. راه دشوار هم يار و رفيق ره مي خواهد و اين شما بوديد . شما چند تن كه صميمانه رفيق راه بوديد و ياري داديد تا "هيچ" خوشبختانه "چیزی" شد كه ديگر به ياري حق نابودي و فنا ندارد و اميد فراوان دارم كه براي كشورمان مفيد بيفتد.

باري در زمستاني كه گذشت ، خيلي به فكر كازرون بودم و اين ميل هم يك ميل گذرا نبوده و راستي پيوسته درصدد بوده ام كه فرصتي پيدا شود و به ديدن شما بيايم . كازرون براي بروبچه هاي فرهنگ مردم ابتدا مظلوم زاده و بعد شهر سبز و ياران ديگر ...اما بدبختانه چنان درگير كار بودم كه هنوز سفر به ديار دوست از مرحله آرزو به مرحله واقعيت نرسيده، اميد آنكه برسد . حالا كه صحبت سفر كازرون پيش آمد خواهش مي كنم بنويسيد چه ماهي يا چه ماه هايي را براي آمدن يك گروه شش –  هفت نفره فرهنگ مردم مناسب تر مي دانيد؟ از اين سؤال منظورم اين نيست كه فصل گل و سبزه و نرگس حتماً به آنجا بياييم كه هر فصلي آنجا باشيم ، وقتي دوست عزيزي مثل مظلوم زاده را ببينيم براي ما بهترين فصل خواهد بود . از اين سؤال غرضم گرمي يا سردي شديد هواست براي اينكه خودم عليل مزاج هستم و تحمل هيچكدام را ندارم (نه گرماي زياد ، نه سرماي زياد). در ضمن دلم مي خواهد در سفر كازرون خودم حتماً با گروه باشم . پس منتظر جوابتان هستم . در ضمن از 27 مرداد تا 3 شهريور شيرازم ؛ براي تعزيه، بعدش هم حدود يك ماه و ده روزي بايد به خارج از كشور بروم و اگر مهرماه نامه شما برسد خودم (به شرط حيات) در تهران هستم . اين را هم براي اين نوشتم كه اگر در اين مدت نامه اي از من نداشتيد از علتش باخبر باشيد . آداب و معتقدات زمستان رسيد . خوب است . اميد آنكه زودتر به جلد فارس كتاب برسيم . قصه مثل ها و قصه ها و گفتار حيوانات و پرندگان و حيوانات در امثال كازروني همگی رسيده است . بچه ها همه به شما سلام مي رسانند.  ياد يگانه نازنين و عزيزمان به خير كه يكي از آرزوهايش اين بود كه روزي خوب شود و در كار چاپ كتاب كازرون سهيم باشد . در آغاز جلد سوم قصه هاي ايراني كه زير دست صحاف است، از او تجليل كرده ام.  اميدوارم در كتاب كازرون هم يادش كنيم و نام عزيزش را بياوريم . كاغذ تمام شد، ولي اشتياق باقي است . اميدوارم شما هم باقي و برقرار باشيد . ارادتمند ، نجوا."

(نامة استاد انجوي شيرازي به آقاي محمدمهدي مظلوم زاده، مورخ 23/5/1355).

معرفي يك فرهنگيار (مرحوم محمدمهدي مظلوم زاده)* 

و در نامه اي ديگر براي مظلومزاده چنين نوشت:

"مرا و فرهنگ مردم را از ياد نبريد و بدانيد كه همیشه شما را از پايه گذاران اين نهضت مي دانم و از اولي ها هستيد. اخيراً نامه خصوصي برايتان فرستاده ام كه اميدوارم به دستتان رسيده باشد.  در آن نامه شرح حال و عكس خواسته ام، اين كار را بكنيد، براي نشريه لازم است. عكسي كه از شما داريم خيلي روشن و خوب است، ولي اگر عكس ديگري هم – بعد از آن – گرفته باشيد و داشته باشيد بفرستيد.

الان جمعه شب يا به قول خودمان شب شنبه است كه بعد از نوشتن مطالب برنامه، دارم براي شما نامه مي نويسم و اين زمان يك ربع به نصف شب مانده است" (نامه استاد انجوي شيرازي به آقاي محمدمهدي مظلوم زاده، مورخ 22/2/1356)

و به درستي استاد روح ظريف و نازك و بسيار حساس مظلوم زاده را مي شناخت و با او از دل سخن مي گفت و با او چنين نجوا مي كرد:

".. اما نكته اصلي كه باعث شد در اين روزها (كه مجال سر خاراندن ندارم و يك دنيا كار سرم ريخته است) اين نامه طولاني را بنويسم ، اين بود كه احساس كردم وضع مزاجي، شما را افسرده و آرزده كرده است. نمي گويم حق نداريد، البته روا نيست عزيزي چون مظلوم زاده اينطور بشود، ولي تقدير با تدبير سازگار نيست. اما در مقابل

اين حقيقت تلخ و دردناک، به قول حافظ "با دل خونین" باید "لب خندان" بیاوریم همچو جام. چاره نيست به قول رابعه قزداري در اين روزگار:

نيش بايد خورد و انگاريد نوش                 زهر بايد خورد و پنداريد قند

توسني كردم ندانستم همي            كز كشيدن سخت تر گردد كمند

اسب توسن و سركش هر قدر كوشش بيشتر كند، كمند خود را سخت تر و محكم تر مي كند. از اين سرنوشت حتمي مختوم وحشتناك گزير و گريزي نيست، بايد خون بخوريم و خاموش بنشينيم. نمي خواهم روح تيره و تاريك ترا بيشتر تاريك و تيره كنم، ولي باور كن آرزوي مرگ مثل شيرين ترين زندگي، شب و روز در خونم جريان دارد… بگذريم مردانه در مقابل شكنجه بايست.

 معرفي يك فرهنگيار (مرحوم محمدمهدي مظلوم زاده)*

به هر حال سخت منقلبم كردي، در اصفهان لابد مي دانيد كه اميرقلي اميني تا كمر فلج است. اما يك روحيه شاد و زنده اي دارد كه آدمي به اين همه اميد به زندگي "این مرد نصفه" حسرت مي خورد. برادرجان خودت را شب و روز مشغول خواندن كن و اين شكنجه را مسيح وار تحمل كن ... هر كتابي از هر نويسنده اي مورد علاقه ات هست، صورت بده تا به رسم يادبود برايت بفرستم." (نامه استاد انجوي شيرازي به آقاي محمدمهدي مظلومزاده، مورخ 22/2/1356).

و صد البته محمدمهدي مظلوم زاده هميشه ارادتش را به استاد انجوي شيرازي حفظ كرد و همين دليل روشن راهش بود:

"… من خود را مديون زحمات و ر اهنمايي هاي شما آقاي نجوا م ي دانم كه راه و رسم گردآوري فولكلور يا در حقيقت راه و رسم زندگي را به من آموختيد تا با گردآوري فولكلور كازرون با اكثر آداب و رسوم زادگاهم آشنا شوم. در پايان آرزو مي كنم كه كليه افراد مملكت از طريق برنامه فرهنگ مردم و به همت والا و راهنمايي شما، نه تنها به ارزش و اهميت آداب و سنن ملي خويش پي ببرند بلكه سعي كنند كليه آنها را گردآوري نمايند تا از دستبرد حوادث مصون بماند و ثبت و ضبط شود. آمين.

اين دو بيتي زير، زبان حال پيره زني هفتاد ساله است كه در هفته گذشته در شب چهارشنبه در حالي كه با آن سن و سال پاي راديو نشسته بود و منتظر ساعت نه و برنامه فرهنگ مردم بود، با آهنگي پيره زنانه زير لب زمزمه مي كرد كه من آن را يادداشت كردم:

توُ قلبمْ غُصه ناپيداسْ اُمشُو                    چرا كه نوبت نجْواسْ اُمشوْ

شو چارشَمْبِه و فرهنگ مردم                 خداوندا چقدر زيباسْ اُمشُوْ

ارادتمند شما – محمد مهدي مظلوم زاده، كازرون (2/8/49)

و مكاتبات اين دو خود قصه اي است بس طولاني كه درس ها ي بسياري در خود نهفته دارد. بررسي مكاتبات آنان بر اين مهم صّحه مي گذارد كه كار فرهنگ مردم كار دل است و در هيچ قالبي جز وسعت سينه و دل هاي بي آلايش مردم نمي گنجد و در اين نامه ها به خوبي شيوه هاي آموزشي و ارشادي يك استاد و سير رشد و بالندگي فرهنگياري جانسوخته هويداست.

آثار محمدمهدي مظلوم زاده

1-سير تاريخي تعزيه در كازرون

اين كتاب در سال 1382 با همكاري واحد فرهنگ مردم مركز تحقيقات صدا و سيما در 318 صفحه به چاپ رسيد. "اين كتاب حاصل سال ها تحقيق، مشاهده و گردآوری مطالب درباره موضوع تعزيه و سير تاريخي آن در كازرون و نيز بيانگر عشق و ارادت مؤلف محترم به اهل بيت (ع) خصوصاً اباعبدالله الحسين(ع) و واقعه كربلاست." (مظلومزاده 3:1382)

مؤلف در مقدمه كتاب سير تاريخ ي تعزيه در كازورن شيوة جمع آوري و نگارش كتاب را چنين بيان كرده است:

"از بهار 1346 كه گردآوري فرهنگ مردم كازرون در استان فارس را زير نظر زنده ياد استاد ابوالقاسم انجوي شيرازي، مدير مركز فرهنگ مردم و برنامه راديويي فرهنگ مردم به طور جدي آغاز كردم، در زمينه عزاداري حسيني و تعزيه در ماه هاي محرم و صفر نيز تحقيقات عميق، وسيع و گسترده اي را انجام دادم و به مرور، از ميان انبوه يادداشت هاي تحقيقاتي ميداني و نسخ خطي مجالس تعزيه كازرون، مقالاتي را هم به چاپ رساندم.

از ميان انبو ه يادداشت هاي تحقيقاتي خود و دفاتر ياد شده در زمينه عزاداري و تعزيه، اين مجموعه را با عنوان

"سير تاريخي تعزيه در كازرون" در دو جلد تأليف كردم  كه جلد اول در ز مينه عزاداري و تعزيه نگاشته شد و جلد دوم به مجالس تعزيه اختصاص دارد . جلد اول براي چاپ و به منظور نشر، در اختيار واحد فرهنگ مردم سازمان صدا و سيماي جمهوري اسلامي ا يران قرار گرفت… در اين كتاب، علاوه بر مشاهدات عيني و شركت در مجالس آييني و نمايش تعزيه در كازرون، از تعزيه گردان ها، تعزيه خوان هاي همشهري و نوحه گرهايي كه به دعوت نگارنده لبيك گفتند، استفاده شده كه به نام نامي آنان در پانويس صفحات همين كتاب اشاره شده است."

اين اثر از همان ابتدا كه به چاپ رسيد مورد توجه بسياري از تعزيه شناسان و صاحبنظران و همچنين مورد انتقاد بسياري از نقادان و محققان قرار گرفت و دليل اصلي استقبال و انتقاد از اين اثر، شيوه اي بود كه استاد مظلوم زاده در كتاب به كار برده بود و آن هم شيوه فرهنگ مردمي و تاكيد بر روايات و شفاهيات بود و نه شيوه اسنادي و كتابخانه ای.

2-آشپزي در كازرون [2]

اين كتاب در 320 صفحه و با جلد شميز در دو هزار نسخه از انتشارات كازرونيه در سال 1383 روانه بازار كتاب گرديد. اين اثر يازده فصل و يك پيوست دارد و نويسنده در مقدمه كتاب به معرفي كتاب پرداخته و راوي آن را مرحوم بيگم شمشيري (مادرمؤلف) ذكركرده است. در مقدمه اين اثر مي خوانيم:

"… دختران امروز از مادرانشان و نيز از رسانه هاي عمومی (راديو، تلويزيون، مجلات) طرز تهيه و ساخت غذاها و خوراكي هاي جديد را مي آموزند و غذاها و خوراكي هاي سنتي را به دست فراموشي مي سپارند. اگر چه در نگاه اول به نظر مي رسد مطالب ذكر شده در اين كتاب ، منحصر به اين منطقه است، اما بي شك تفاوت هاي

بسياري در روش، جزئيات و اصطلاحات هر منطقه وجود دارد كه ثبت آنها حايز اهميت بسيار است،