پایگاه خبری کازرون نیوز | kazeroonnema.ir

کد خبر: ۱۰۰۴۰
تاریخ انتشار: ۳۰ فروردين ۱۳۹۲ - ۱۶:۰۸
در این بحث قصدم اثبات عقاید شیعه یا رد عقاید اهل سنت نیست. سعی کرده ام تنها بخشهایی را از کتاب کذاپایه ی بحث قرار دهم که مورد اتفاق تمام مورخین مسلمان است. و از نظر این بحث، جریانات بعد از پیامبر، کارنامه ی سیاهیست از «امت» از «جامعه ی اسلامی» و نه فقط از شیخین و اعوانشان. کارنامه ی سیاهی که اگر غفلت کنیم، هرآینه از جامعه ی شیعی ما نیز دور نیست.

بسم الله الرحمن الرحیم

قل اعوذ برب الفلق * من شر ما خلق * و من شر غاسق اذا وقب...و از شر تاریکی، آنگاه که فراگیر شود...

چه شب تاریکی فراگرفته مدینه را. چه سکوت عمیقی. چه سکون سنگینی. تاریخ آدمیان، چنین وقاحت و چنین ناسپاسی ای را هیچ کجای دیگری سراغ ندارد: قومی را پیامبری ، یا پادشاهی، یا نجاتگری بوده باشد که آنان را از خواری و ذلت و نادانی و فقر و بردگی، به بزرگی و ثروت و فرهنگ و ادب و علم رسانده باشد، و آن قوم، چند روزی پس از مرگ آن منجی، پیمان او را بشکنند و حق او و خاندان او را غصب کنند و به او و خاندان او تهمتهای ناروا نسبت دهند و آنان را تنها و غریب رها کنند و برای وادار کردن آنان به بیعت با پلیدی و نفاق و دروغ، هیزم بکشند پشت درب خانه و.... و آب از آب مدینه تکان نخورد!!!

چه تاریکی فراگیر شومی بر مدینه سایه افکنده که فاطمه میرود و ناله ای از کنج خانه ای برنمیخیزد؟! که فاطمه میرود و همسایگان نفسی به شادی میکشند که از گریه های شب و روزش راحت شدیم؟!! امامان حجتهای خدا برمردمند و فاطمه حجت خدا بر امامان؛ که خونِ فاطمه بر زمین مدینه میریزد، اما لرزه ای بجان این زمین نمی افتد؟!!! اما پایه های ظلم و نفاق مدینه نمی لرزد؟! اما فردا در مدینه، نه خبر از خطبه ی آتشین افشاکننده ایست! نه های های ندامت و شرمی ازین شهر برخواهد خاست! نه قیامی، نه اعتراضی نه... تازه از فردا، حکومت ظلم و نفاق و تحریف و غصب، بی دغدغه ی مخالفتی، شروع می کند به ریشه دواندن و قدرت گرفتن!!؟؟

بگذریم از حال سرداری که«ترسوی فراری از میدانهای جنگ و شیرِ میادین امن میان مردم!»افراد شهر تهدیدش میکنند که... بگذریم از کودکانی که تا دیروز بر شانه ی شخص اول این شهر جای داشتند و دردانه ی مردمان بودند و امروز با قد کوچکشان تنها و تنها و تنها یار پدر و مادرشان شدند، در هجوم همان مردمان!!! و امشب، خسته از تحمل اینهمه تناقض، حیران از رفتن مادر به این زودی... به این زودی... ناچار به سکوت و سکوت و سکوت،زیر سنگینی سکوت زشت مدینه... کودک 5-6ساله از «صبر» چه می فهمد؟! .......... نمیدانم این شور و شلوغیهای خیابانهای عزادار، آیا چیزی از غربت و سکوت آنشب مدینه میکاهد؟!

چندروزیست فاطمیه تمام شده، کم کم درد و شرم و حیرتِ آنهمه ننگ که مدینه و اهلش بر پیشانی نوع انسان نهادند را فراموش میکنم و مینشینم به فکر کردن که راستی «چه تاریکی فراگیری بود بر سر مدینه؟؟؟» محقق تاریخ که نیستم! اما اندازه ی رفع حیرت و سوال خودم کتابی برداشتم (بیت الاحزان-شیخ عباس قمی) و سعی کردم از لابلای تاریخ، به نقل و تالیف ایشان، جوابی بیابم. عواملی را که ذیلا می شمارم، ترتیب خاصی ندارند، اما دو دلیل آخر بنظر خودم مهمترند و موثرتر، در «تاریک کردن فضای جامعه».

[تبصره: در این بحث قصدم اثبات عقاید شیعه یا رد عقاید اهل سنت نیست. سعی کرده ام تنها بخشهایی را از کتاب کذاپایه ی بحث قرار دهم که مورد اتفاق تمام مورخین مسلمان است. و از نظر این بحث، جریانات بعد از پیامبر، کارنامه ی سیاهیست از «امت» از «جامعه ی اسلامی» و نه فقط از شیخین و اعوانشان. کارنامه ی سیاهی که اگر غفلت کنیم، هرآینه از جامعه ی شیعی ما نیز دور نیست.]

-نوع برخوردهای شخص ابوبکر با موضوع غصب:

از ابتدای سقیفه صحنه به شکلی چیده شده که گویی ابوبکر مایل به پذیرفتن خلافت نیست و این «مردم و بزرگان»اند که او را وادار به پذیرش میکنند. (اینکه این زهد و اکراه از پذیرش، چقدر واقعی بوده و چقئر تاکتیکی و ژست زاهدنما؟ من نمیدانم، زیاد هم فرقی نمیکند در اصل موضوع) صحنه چنین است که ابتدا «انصار» در سقیفه جمع میشوند برای انتخاب خلیفه ای از میان خود. و استدلالشان آن بوده که اگر ما نجنبیم و کسی از غیر اهل یثرب(مدینه ی قبل از هجرت پیامبر!) بر ما حاکم شود، اهالی مکه بزدوی انتقام خونهایی را که در جنگهای مدینه و مکه (یعنی همان جنگهای اسلام و کفر!) ریخته ایم از ما خواهند کشید! این خبر که به عمر میرسد، با تنی چند از مهاجرین و طلقا(آنها که تا لحظه ی فتح مکه توسط مسلمانان، کافر بودند و در آن لحظه فقط برای زنده ماندن اسلام آوردند و پیامبر از خون آنان گذشت و جنایاتشان را بخشید! نمیدانم این عده چرا در سقیفه اند و رایشان چه اهمیتی دارد؟!) بهمراه ابوبکر به آنان میپیوندند و با دغدغه ای مشابه! و از حق مهاجرین در خلافت و ارجحیت آنان بخاطر خویشاوندی با پیامبر میگویند و جمع پس از گفتگوهایی که به طعنه و به رجز! و به تهدید!! میانشان رد و بدل میشود، تا اینکه انصاردو دسته میشوند و دسته ای کوتاه می آیند و شرایط بنفع مدعیان مهاجرین تغییر می­کند، و سایرین «تابع رای غالب» میشوند و باز در اینجا ابوبکر که ازمیان مدعیان خلافت مهاجرین، خوشکلامتر و نرمخوتر و وجیهتر بوده، و سخنان او انصار را مجاب نموده، اینجا هم خود را کنار میکشد و ازحاضرین میخواهد که با عمر یا ابوعبیده بیعت کنند که آنان نمیپذیرند شاید چون وجاهت ابوبکر را نداشته اند و احتمال تبعیت عامه مردم از آنان کم بوده و لذا کار به خود ابوبکر میرسد.

پس ظاهر صحنه اینگونه ست که ابوبکر نه به قصد گرفتن خلافت، بلکه مانند یک ریش سفید، به قصد «رفع فتنه» وارد میدان شده و بعد مورد دعوت و تقاضای مردم واقع شده است و ناچار شده است از پذیرش! این حالت و این ژست بهمین شکل ادامه میابد: مرتبه ی اول که فدک را به حضرت فاطمه(ع) پس میدهد و سندی برای ایشان مینویسد. وقتی دربرابر نفرین ایشان میگوید که «اما من همیشه برای تو دعا میکنم و پیوندم را با تو نمیگسلم و تو از عایشه برای من عزیزتری!» و زمانی که درنهایت حضرت حدیث پیامبر را که «خشم فاطمه خشم خداست و..» یادآوری میکند و می­گوید که از شما خشمگینم، ابوبکر به گریه و ناله می افتد و ظاهرا این حرف بر او بسیار گران می آید و اینجا و در مسجد پس از خطبه ی حضرت فاطمه(ع)، و چند مرتبه ی دیگر تصریح میکند که من خلافت را نمیخواستم و حالا هم نمیخواهم. اما در تمام این صحنه ها، عوامل دیگری همواره «تعبیه شده اند» که با وجود نرمشهای ظاهری و لفظیِ او، اما حرف ناحق و بی منطق او به کرسی بنشیند؛ گاهی با حضور افراد تندخویی چون عمر در مجلس، که سر بزنگاه با اتهام زدن و توهین و تهدیدو بکار بردن زور، رشته ی مباحثه و استدلال را میگسلد ؛ گاه با سفسطه، مانند اینکه این مال پیامبر نبوده و مال مسلمین است و من حق ندارم که مال عموم را به تو ببخشم وگرنه از اموال خودم هرچه میخواهی...گاه با کمک شاهدان دروغین، چون عایشه و حفصه که درمورد ارث نبردن از پیامبر ، و گاهی هم با فرافکنی و انداختن مسولیت به دوش «مردم و بزرگان قوم» که آنها از من خواسته اند و رای من نبوده و...

بهرحال، برای فضای عمومی مردم و جامعه ای که قضاوت به چشم است و نه به عقل، «مظلوم نمایی» و سیاست «با پنبه سربریدن» همیشه جواب میدهد.

[شبیه به روش بسیاری از مسئولین و سیاستمداران خودی که هی نامه ی «در رکابتیم!» مینویسند و فقط می نویسند! و شبیه به همانهایی که هفده هجده سال قبل پوزخند انکار زدند به فرمایشات رهبر و داعیه ی مالک اشتر بودن و «یار غار»بودنشان هم میشد برای رهبر...]

-بیعتهای اجباری و فضای کودتا گونه:

در تاریخ آمده که از سقیفه که بیرون می آمدند، هرکه را بر سر راه میدیدند کتک میزدند و بیعت میستاندند، نیز اینکه یکی از بزرگان قبایل بیابان نشین اطراف مدینه (مالک بن نویره) به مدینه می­آید و چون ابوبکر را بر منبر میبیند متعجب شده و غدیر و پیمان رسول الله و وصایت و برتری امام علی(ع) را یادآوری میکند. او را با تحقیرو ضرب و شتم بیرون کرده و چندروزبعد بدستور ابوبکر میکشند و خانواده ی او را به تاراج میبرند. خبر او که به امام میرسد میفرمایند انا لله و انا الیه راجعون...! یعنی روشن می شود که آخر خطِ مقاومت بر حق به کجا میرسد؟! نیز وقتی که بنی هاشم در خانه ی مولا جمعند برای بیعت نکردن، از حربه ی آتش زدن خانه استفاده میکند. یک یا دوبار نقشه ی ترور مولا ریخته میشودو درنهایت هم میبینیم که از خود امام نیز با چه وضع و اجباری بیعت می گیرند.

نکته ی جالب اینکه بجز امام علی ، سعد بن عباده نیز ؛هم او که انصار او را بعنوان خلیفه عَلَم میکنند؛ با ابوبکر و نیز با عمر بیعت نمیکند، اما از بیم حمایت قبیله ی خزرج از او، هیچگاه تلاش برای به زور بیعت ستاندن از او نشد!!!

-اتهام به امام و کار رسانه ای و مسموم کردن فضا علیه او:

درهرمحفل و بحثی تلاش بر این است که امام را فردی تشنه ی قدرت و ثروت جلوه دهند. حتی در حضور خود حضرت زهرا و درست بعد از خطبه فدکیه، ابوبکر خطب به مردم استدلالات روشن حضرت را شایعه خوانده و مردم را بابت باورکردن آن سخنان ملامت میکند. و حضرت زهرا و امام علی را با مثالهای توهین آمیز متهم به زیاده خواهی و ایجاد فتنه و تفرقه میان مردم میکند. «ای مردم! این چیست که زود به هر شایعه ای گوش میدهید اینآرزوها(؟!)زمان پیامبر کجا بود؟!فقط او روباهیست که شاهدش دمش است...» و جالبتر آنکه این اتهامها ظاهرا برای مردم هم خوشایند بود! شاید بابت حسادت...(این که عرض میکنم هیچ از اسلام نفهمیده اند!)

-ضعف درک و فهم مردم:

یا شاید بتوان گفت «خنگی»ِ جامعه برای درک سخن و دغدغه ی فاطمه و علی. فاطمه از تحریف و تفسیر غلط قران نگران است، از «عهدشکنی با رسول الله» نگران است. فاطمه از «آثار تکوینیِ پذیرش حاکمیت حق» میگوید، از «آثار تربیتیِ توحید بر آدمی» می­گوید از فلسفه ی نماز و جهاد و زکات و از مَثَلِ امام که مَثَلِ کعبه است و از اینکه این مردمند که به امام محتاجند و نه برعکس و... و مخاطبانِ او در تمام این سخنان، تنها «زن»ی را میبینند که «ارث»ی را طلب میکند یا حکومتی را برای شوهرش!!! چنانکه عمر چندجا به ابوبکر عتاب میکند که از حرف "زن"ی اینطور متاثر شده ای؟!در این گفتگوها میبینیم که مدعیان جانشینی رسول، حتی از درک معنای «عصمت» هم عاجزند! چنان که امام علی و ام ایمن استدلال میکنند که مگر آیه ی تطهیر در شأن فاطمه نیامده؟ ابوبکر میگوید بله. در شأن ایشان آمده. میگویند پس چگونه آدمی که خداوند رجز و «پلیدی»را از او به تمام برده است، ممکن است چیزی را به «دروغ» مال خود بخواند؟! یا خدا دروغ گفته و یا تو دچار کفری! در اینجا مدعیان از پاسخ بازمیمانند و میگویند ما نمیفهمیم شما چه میگویید! و این «داستانها» را رها کیند!

نوع استدلالهایی که طرفین دعوا ارائه میکنند نیز گویای این سطح درک پایین هست: اگر مهاجرین و طلقا غالب شوند، انصار را امان نمیدهند! (چگونه در این استدلال انصار، مهاجرین و طلقا کنار هم تصور میشوند، به صرف اهل مکه بودن! و چگونه جنگهای اعتقادی بین جبهه ی کفر و اسلام، برای ایشان با یک نزاع نژادی بین دو شهر مدینه و مکه تفاوت ندارد!) و این استدلال بر این که علی! تو برتری اما جوانی! صبر کن اینها که خلافت کردند و مردند، «نوبت به تو میرسد»!!! و یا اتهاماتی که زده میشود به امام و حضرت فاطمه، خبر از آن میدهد که اگر هم سازنده ی این دروغها کندذهن نبوده، دست کم غالب شنوندگان(یعنی مردم شهر) به همین اندازه کم فهم بوده اند که اعتراضی نداشته اند.

بعد از رحلت پیامبر، امام مدتی از اهالی سقیفه و مزاحمتهایشان امان میطلبد تا درخانه بماند و تمام قرآن را آیه به آیه و سوره به سوره و با توضیحات و تاویلات پیامبر (آنچنان که تنها امام از آن خبر داشته) برای امت جمع آوری کند؛ و وقتی با این قرآن در میان مردم می­آیند و حدیث ثقلین را یادآوری میکنند؛ پاسخ جاهلانه و سرمستانه ی زمامداران وقت را میشنوند که :«آنچه خودمان از قرآن داریم ما را از اینکه تو جمع کرده ای بینیاز میکند! برو و قرآنت را با خود ببر و از آن جدا نشو!»...

با دنبال کردن این بحثها و استدلالها که خبر از اندیشه ها می دهند، به خوبی احساس میشود که این جامعه ی مدینه گویی پس از 23 سال(برای مهاجرین) یا 10سال(برای انصار) هنوز هیچ هیچ از آموزه های اسلام را نفهمیده، پس تا اینجا (سقیفه و جریانات بعدی تا شهادت فاطمه) گویی پروژه ی پیامبر اسلام، پروژه ای ناقص و شکست خورده است! من فکر میکنمهمین عدم درک عمومی از اسلام و اندیشه ی اسلامی ، لزوم و ضرورت وجود امامت بعد از پیامبر را مسجّل میسازد.

-دلایلی که خودِ ابوبکر برای این پیروزی خود برمیشمارد:

وقتی امام علی از جریان غصب فدک مطلع میشوند، طی نامه ای به ابوبکر، پرده از حقیقت کار او، برای خود او برمیدارد[دقت: که حتی در چنین شرایط ظالمانه ای هم امام، نهی از منکرش را «نامه ی سرگشاده»نمیکند و جار نمیزند میان مردم؛ بلکه طی نامه ای خصوصی؛ هرچند آتشین و پرعتاب و بی محابا]. درکتاب الاحتجاج آمده که ابوبکر از خواندن این نامه بسیار ترسید و عمر را ملامت کرد که تو گفتی پیامبران ارث بجا نمیگذارند و تو مرا به این وادی خلافت انداختی و من نمیخواستم چون می­خواستم «از ناخوشنودی پسر ابوطالب دوری کنم و از نزاع با او فرار. مگر مرا با پسر ابوطالب چه کار است؟!آیا شده که کسی با او نزاع کند و بر او چیره شود؟!»

و عمر درپاسخ ابوبکر را فرزند کسی خواند که«در جنگها دلیر نبود و در زمان قحطی بخشنده نبود.» و او را فرد کم طاقتی خواند که «من برای تو ظرفها را پر از نوشیدنی پاک کردم و گردنهای عرب را برای تو رام کردم و... پس خدا را بابت آنچه از طرف من به تو داده شکر کن! و این پسر ابوطالب سنگ سختی است که آب از آن نجوشد مگر اینکه شکسته شود و مار پرخط و خالی است که...بزرگان قریش را آنقدر کشت تا ازبینشان برد و به بقیه شان طوری عار چسباند که رسوا شدند پس صاعقه های او تو را گول نزند و نترساند، چون من در چاره اش را بست قبل از آنکه او درِ تو را ببندد.» [این که عرض میکنم هیچ از اسلام چیزی درک نکرده اند در این سالها: عمر هنوز درد و دغدغه اش کشته شدن بزرگان –کافر!!!- قریش است! هنوز ساختار ذهنی او با برتریهای قومی و نژادی مانوستر است تا با علقه های اعتقادی و ایمانی!]

در اینجا ابوبکر می­گوید: مرا از مغالطه و سیاهکاریت رها کن. ما را جز3 چیز از دست او نجات نمیدهد:

اول اینکه او تنهاست و یاوری ندارد.

دوم اینکه او درباره ی ما از وصیت رسول الله پیروی میکند.

سوم اینکه هیچکسی از این قبیله ها نیست مگر اینکه با او دشمنی دارد.

-راحت طلبی مردم و سستی شان:

شاید در اولین ساعات و اولین روزهای بعد از وفات پیامبر، جریان سقیفه چیزی شبیه به کودتا مینمود و مردم را غافلگیر کرد، هرچند چنانکه عرض شد فضای فرهنگی مدینه ی سال دهم هجری کاملا آماده و پذیرنده ی چنین کودتایی بود، اما به هر حال، روزهایی گذشت، و مخالفتهایی شد، و مردم شنیدند که بنی هاشم بیعت نکرده اند (و یعنی پس «می شود که بیعت هم نکرد!») و زمان «آزمون توده ی مردم» می رسید:

دوازده نفر از مهاجر و انصار(از جمله سلمان و مقداد وابوذر و عمار و زبیر و..) از امام علی کسب تکلیف کردند و ایشان آنان را از درگیری منع کرد و فرمود «اگر چنین کنید با آنها درمقام جنگ برخاسته اید.واقعا امت بر آنان اتفاق کرده اند. امتی که فرمایش پیامبرخودرا رها کرده به خدا دروغ گفتند.دراینباره با اهل بیتم مشورت کردم و آنان جز سکوت چیزی نگفتند چون کینه ی سینه ی این عده را نسبت به خدا و اهل بیت پیامبر می­شناسند.براستی که آنان دنبال خونخواهی خونهای جاهلیتند.لکن به مسجد بروید و آنچه را که از پیامبرخود شنیده ایدبااو بگوییدتا درکار خود شبهه ای برایش باقی نماند...»[پررنگ شده ها از من است!دقت در اذعان به اینکه این فتنه و ضلالت «انتخاب مردم» بوده و ماجرا، هنوز، ماجرای کینه های جاهلیت است. و اینکه بازهم: فقط با خود ابوبکر سخن کنید و نه در ملا عام!]

پس این دوازده نفر در مسجد هنگام خطبه خواندن ابوبکر دور منبر او را گرفتند و هرکدام هرچه از پیامبر در حق علی بن ابیطالب شنیده بودند بازگفتند و ابوبکر درجواب آنان حرفی برای گفتن نداشت. و گفت «عهده دار شما شدم، اما بهترین شما نیستم. بیعتم را پس بگیرید!»و از منبر پایین آمد وتا سه روز به مسجد نرفت .

روز چهارم، خالدبن ولید نزد ابوبکر رفته و گفت «چرا نشسته اید؟ به خدا بنی هاشم درخلافت طمع کرده اند» و گروه گروه آمدند تا اینکه چهارهزارنفر با شمشیربه مسجد النبی آمده و آن دوازده تن را تهدید کردند کلامی از آنچه در مسجد گفته و شنیده بودند با مردم نگویند. و درگیری ای رخ می دهد، و سپس امام اصحاب اندک خود را به خانه هاشان باز میگرداند و دعایشان میکند و میگوید «به خدا سوگند که به مسجد وارد نشوم جز مانند برادرم موسی آنگاه که قومش به او گفتنداذهب انت و ربک فقاتلا انا هاهنا قاعدون! ای موسی! توو خدایت بروید و با انان بجنگید، ما همینجا نشسته ایم...»

بعد از این واقعه، که جان اصحاب امام تهدید شد و امام ایشان را از ادامه ی افشاگری باز داشتند، امام علی، به تنهایی، در مسجد النبی برای مردم خطبه خواندند و گفتند اگر علم را از معدنش برمیگرفتید راه حق را میپوییدید راهها برای شما روشن و زندگیتان فراخ میشد و... ولیکن راه تاریکی را پیمودید و دنیایتان با تمام وسعتش برشما تنگ شد ودرهای علم به رویتان بسته شد. پس به هواهای خود سخن گفتید و ..ازگمراهان پیروی کردیدو آنان شما را گمراه کردند و امامان را رها کردید و... به خوبی دانستید که من صاحبتان هستم و کسی که به او امر شدید و کسی که نجاتتان با علم اوستو وصی پیامبرتان و دانای به مصلحت شما... به زودی آنچه به امتهای گذشته نازل شده برشما نیز نازل میشود و خدا از امامانتان خواهد پرسید ... پس اگر من به تعداد اصحاب طالوت را داشتم ... [عمق این کلام را مقایسه کنید با سطح بحثهای رایج سیاسی میان مدعیان خلافت که یکسره از «زورم میرسد و زورت نمیرسد و یکی بالاخره باید سلطان باشد و قدرت در خاندان این بماند و در خاندان آن نماند و... ست! تا آن «خنگی عمومی» که عرض شد روشن شود. که فهم عموم جامعه به درک علی و فاطمه نمیرسید واهداف و انگیزه های این بزرگان را با خویش و اهداف دون پایه ی خودشان قیاس میکردند.]

همان شب سیصد و شصت نفر با حضرت علی بیعت کردند!!!! و این یعنی که حجت بر مردم تمام بوده و آنچه میبایست از حق و باطل فتنه میفهمیده اند، فهمیده اند؛ و از اینجا به بعد حرف از «معلوم نبودن حق و باطل» نیست. عرصه، دیگر عرصه ی «دانستن و ندانستن» نیست. عرصه ی «خواستن و نخواستن» است. حرف بر سر عقول نیست. بر سر دلهاست که «چه بخواهد؟!»

امام با این بیعت کنندگان وعده کرد که فردا صبح سر بتراشید و بیایید و ازین 360نفر، تنها 4نفر آمدند، با خود امام... و حقانیت کلام امام را امت با این نیامدن، با این آسودن و سر به دردسر ندادن، با این ترس، با این کنج آرامش گزیدن و حق را رها کردن، امضا کردند که «واقعا امت بر آنان اتفاق کرده اند.»... باز پس از این واقعه هم امت فرصت داشتند که بیایند و همتی کنند و اعتراضی و مداخله ای و سرنوشت بشر را به دیگرگونه رقم بزنند، (چنان که فاطمه فرمودشان «شما که –امروز- بازوان دین خدایید و رسانندگان این دین به دیگر آدمیان!...») فرصت جبران بود اما اراده ی جبران نه! وقتی که علی را برای بیعت زوری میبردند و تاریخ شرمسارانه می نویسد که «مردم جمع شده و نگاه می­کردند و خیابانهای مدینه پر از مردان شد»...مردم!!!...جمع!!! ... فقط نگاه!!!

همین سکوت ِ تاییدگرانه ی عموم مردم است که خلیفه غاصب را مطمئن میسازدکه بله، در این دعوا میتوان روی پشتوانه ی مردمی این کار حساب کرد و پس از خطبه ی فدکیه، (که فقط قسمت آخر آن درمورد فدک است، اما مخاطب کم فهم، یا شاید هم فرصتطلب و سیاس، فقط همین قسمت را میچسبد و باب بحث و جدل می گشاید) ابوبکر توپ را به زمین «بزرگان مهاجر و انصار» می اندازد که «اگر اختیارش به من بود، میدادم. اما اینها گفته اند و اکنون این تو و این مردم..» ولی باز هم هیچ کس ازمردمبه ندای حق پاسخی نمیدهد!

و صحنه ی آخر، فردای تدفین فاطمه است،که باز مردم جمع شده اند، باز کسی عربده میکشد و مغالطه میکند و حکم جاهلانه ی متکبرانه می­دهد که «مجازیم که نبش قبر کنیم تا بر آن نماز بگذاریم!!!» و مردم میبینند مردی را که سخن حق میگوید از حقی که از فاطمه غصب کرده اید و او چنین وصیتی نموده و چنان روسیاهی برای آنان اثبات میشود، در اجتماع مردم! اما باز نه حرفی..نه اعتراضی به حکمرانیِ روسیاهان نه...و هرکس به راه خود رفت... بیخیال فاطمه، بیخیال علی، بیخیال حق...

او که بمبارزه با حق برخاسته بود، نه فقط چند نفر کودتاچی، بلکه خیل عظیم تماشاچیان بودند.فرد به فرد امت پیامبر! فرد به فرد امت که از دنیا چیز زیادی هم شاید نخواستند، فقط آرامش و سکون زندگی روزمره را...و قسم هولناک تاریخ، همینجاست...

-نجابت امام و هدف هدایت و تربیت امت:

امام علی چندین بار در این جریان شجاعت و برتری خویش در جنگاوری را به مدعیان خلافت یادآوری می­کند و توجه آنان را به این حقیقت جلب می­کند که می دانید که این پیروزی شما بر من به دلیل ناتوان بودن من نیست. و در چند مرحله که درگیری مختصری پیش می آید (مانند مرتبه ی اول که برای بیعت ستاندن از بنی هاشم به خانه ی امام هجووم می آورند و یا وقتی چندهزارنفر مسلح به قصد تهدید 12نفرشیعه در مسجد جمع میشوند، و نیز موقعی که قصد ترور حضرت را دارند و اسما توطئه آنان را فاش می کند؛ و یا زمانی که برای نبش قبر فاطمه (ع) می آیند و...) این قدرت را که بارها در میدانهای جنگ دیده بودند، دوباره میبینند و میچشند و از مبارزه پس میکشند. قدرت امام در آن حد برای غاصبین روشن است که حتی یادآوری آن نیز «بازدارنده» است. مثلا وقتی که امام در نامه ای به ابوبکر می نویسند که «اگر مرا به آنچه که شما از آن اطلاع ندارید اجازه داده بودند،سرهایتان را با تیغ بران از بدن درو می کردم مانند...چون من از آن زمان که شما مرا شناخته اید، نابودکننده ی لشکریان بسیارزیاد بودم و قاتل کسانی که در میدان مبارزه دور میزدند و مبارزه میطلبیدند، در روزهایی که شما از ترس ملازم خانه هایتان بودید...» ابوبکر با خواندن این نامه، دوباره به موضع «من خلافت نمی خواستم. مرا با پسر ابوطالب چه کار بود؟ هرکه با او نزاع کرده مغلوب شده و...» می افتد! و عمر مجددا به او روحیه می دهد و گفتگویی میان آن رو که شرحش در قسمت «دلایلی که ابوبکر برای این پیروزی خود ذکر میکند» گذشت.

چنان میبینیم کهاگر هدف و دغدغه ی امام، صرفا،بازگرداندن خلافت به جایگاه اصلی می بود،چه بسا اگر خودشان به تنهایی هم میبودند و کسی به یاریشان نمی­آمد نیز میتوانستند مسیر تاریخ را باقتل یا دست کم تهدیدِ غاصبین، عوض کنند، اما امام نه فقط خود، دست به شمشیر یا ارعاب نبردند، بلکه حتی12نفر اصحابشان را نیز مرخص فرموند و به تنهایی ، و فقط با سخن گفتن با غاصبین و مردم، به مبارزه با فتنه اقدام کردند. و حتی در این سخن گفتن نیز از محدوده ی «اخبار فاش» و وقایعی که همه دیده اند خارج نمی شدند و نه به خاطرات و رفتار و گفتارهایی که در اجتماعات محدود از ایشان دیده بودند استناد میکنند و نه به اخباری که از غیب و جایگاه این عده نزد خدا داشتند. [البته در گفتگوهای دونفره میان خود حضرت با ابوبکر، به سخنانی که در جمعهای خصوصیتر از پیامبر شنیده اند نیز استناد میجویند و «یادآوری» میکنند.]

امام در این ماجرا، نه دست بر شمشیر میبرند و نه به «افشاگری» بمعنایی که امروز میشناسیم؛ و نه حتی به تیم جمع کردن کار تشکیلاتی زیرزمینی(آنگونه که ائمه بعد از حادثه ی عاشورا دارند) بلکه تنها و تنها به «یادآوری» میپردازند. یاداوریِ هرآنچه که تمام مردم قبلا میدانسته اند و حال به دلیلی فراموش کرده یا «خود را به فراموشی میزنند». گویی که آنچه برای امام مهمتر است از خلیفه شدن، «تصمیم مردم» است. انتخاب آگاهانه ی مردم است. «اندیشیدن»ِ مردم است. از لحظه ی وفات پیامبر (و بلکه از لحظه ی آغاز بیمار شدن پیامبر) اتفاقاتی به جریان می افتد که امام علی در آنها ظاهرا مداخله نمیکنند. نه هنگامی که ابوبکر خودسرانه میرود و بجای پیامبر که در بستر بوده، نماز میخوانند امام علی واکنشی نشان می دهند، نه وقتی در سقیفه جمع می شوند امام حاضر میشوند و نه حتی پیغامی به آن شورا می فرستند چنانکه درمنابع خود اهل سنت آمده که انصار گفتند «در قریش مردی هست، یعنی علی بن ابیطالب، که اگر ادعای خلافت کند کسی را یارای منازعه با او نیست»اما این مرد، در مجلس شور و انتخاب مدعیان حاضر نشده و ادعایی نمیکند. گویی «منتظر» است تا ببیند مردم، خود، چه میکنند؟ آیا بر سر پیمان قبلی با پیامبر، مبنی بر بیعت با امام ، میمانند؟یا دچار فتنه و فراموشی و ترس می شوند؟

امام را در جریانات بعد از پیامبر، بیشتردر قامت یک «مربی» میبینیم. یک مربیِتماشاکننده و ارزیابی کننده و «شاهد» و البته «تذکر دهنده=یادآوری کننده». نکات و درسها را پیش از این پیامبر گفته اند و تعلیم داده اند. اینک زمان آزمون امت است. چنان که وقتی خبر سقیفه را به امام – که در حال تدفین پیامبر بودند- میرسانند، امام این آیه را تلاوت می کنند: «آیا مردم گمان کرده اند که همین که بگویند ایمان آوردیم رها می شوند؟ و آزمایش نمی شوند؟!»

چنین اصلی را در تاریخ امامت بیشتر هم میبینیم. مثلا در کربلا، اینکه امام از ابتدا کردن به جنگ اجتناب میکنند، درحالی که اگر ابتدائا با لشکر حر (که لشکر مقدمه ی ابن زیاد بود و خیلی کم تعدادتراز لشکری که بعدا با عمرسعد آمد) وارد جنگ میشدند، به احتمال قریب به یقین پیروز بودند و کوفه فتح میشد و تاریخ طور دیگری رقم می خورد! و...

در نگاه دینی، آنقدر که «مردم» در شکل دادن به مسیر تاریخ نقش دارند، «سیاستمداران» نقش ندارند و این مردمند که کسی را حاکم بر خود میکنند و یا به حاکمیتِ او رضایت میدهند. نقش پیامبران نیز (به جز استثنائاتی مانند موسی و سلیمان و داوود) همواره «دعوت» بوده و «بیان حقایق». البته حق آن است که مردم از پیامبران تبعیت کنند، اما این به این معناست که «اگر مردم از پیامبران تبعیت کنند، خودشان سعادتمند خواهند شد». و به این معنا نیست که پیامبران به زور مردم را به تبعیت از خویش وادار کنند.و خداوند خطاب به پیامبر میفرمایند «فذکّر انّما أنت مذّکّر،لستَ علیهم بمسیطر» و می فرماید پیامبران را فرستادیم «لیقومالناسبالقسط» تامردم قسط و عدل را برپا دارند،و نمیفرماید که پیامبران فرستادیم تا قسط را برپا دارند!پس هدف اسلام، هدایت و تربیت مردمان است و نه صرفا برقراری حکومت اسلامی ای که دنیا و آخرت را آباد سازد(چنانکه حضرت فاطمه میفرماینداگر بر بیعتتان با امام می ماندید برکات آسمان و زمین بر شما گشوده میشد و... –و مقایسه ی ایران امروز با ایران چهل سال قبل و نیز با امروز کشورهایی که چهل سال قبل مانند ایران بودند، شاهد تجربی این قاعده ست!)

این تربیت شدن، اینکه مردم، انتخاب کنند و در این انتخاب هم حجت عقلی بر آنان تمام شود، و در نهایت خود، نتیجه ی عمل و انتخاب آگاهانه و مختارانه ی خود را ببینند، گویی برای امام از هر چیزی مهمتر است. حتی از «حاکم شدنِ حق»، و حتی از «حفظ حرمت فاطمه»!

منبع: بیت الاحزان-شیخ عباس قمی


نویسنده: مرضیه فروزنده
برچسب ها: فاطمیه
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
مخاطبین محترم؛
۱) کازرون نما، معتقد به آزادی بیان و لزوم نظارت مردم بر عملکرد مسئولان است؛ لذا انتشار حداکثری نظرات کاربران روش ماست. پیشاپیش از تحمل مسئولان امر تشکر می کنیم.
۲) طبیعی است، نظراتي كه در نگارش آنها، موازین قانونی، شرعی و اخلاقی رعایت نشده باشد، یا به اختلاف افكني‌هاي‌ قومي پرداخته شده باشد منتشر نخواهد شد. خواهشمندیم در هنگام نام بردن از اشخاص به موازین حقوقی و شرعی آن توجه داشته باشید.
۳) چنانچه با نظری برخورد کردید که در انتشار آن دقت کافی به عمل نیامده، ما را مطلع کنید.
۴) در صورت وارد کردن ایمیل خود، وضعیت انتشار نظر به اطلاع شما خواهد رسید.
۵) اگر قصد پاسخ گویی به نظر کاربری را دارید در بالای کادر مخصوص همان نظر، بر روی کلمه پاسخ کلیک کنید.
مشاركت
آب و هوا و اوقات شرعی کازرون
آب و هوای   
آخرين بروز رساني:-/۰۶/۰۲
وضعيت:
سرعت باد:
رطوبت:%
°
كمينه: °   بیشینه: °
فردا
وضعيت:
كمينه:°
بیشینه:°
کازرون
۱۴۰۱/۰۳/۰۳
اذان صبح
۰۴:۳۴:۱۰
طلوع افتاب
۰۶:۰۶:۱۷
اذان ظهر
۱۳:۰۰:۴۳
غروب آفتاب
۱۹:۵۴:۱۴
اذان مغرب
۲۰:۱۱:۵۷
پربازدید ها