پایگاه خبری کازرون نیوز | kazeroonnema.ir

به‌روز شده در: ۰۹ آبان ۱۳۹۳ - ۱۸:۰۳
کد خبر: ۸۷۶۹
تعداد نظرات: ۳۸ نظر
تاریخ انتشار: ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۱ - ۱۲:۴۰
مصاحبه با سرکار خانم جواهر رضازاده مشهور به ننه‌ي اله
می گفتم بچه های مردمند،اینها هم برای پدرمادرهاشان عزیزند. من هم بچه دارم. چطور می توانم به بچه ی مردم ظلم کنم؟! صورتشان را می شستم، چادر دخترهای خودم را می بردم سرشان می کردم، مثل یک خانم، با احترام می بردمشان دادگاه. که قاضی نمی شناختشان! می گفت پس کو متهمتان؟!

زهرا بهروز / مرضیه فروزنده: امروز دعوت شدیم به مصاحبه با خانمی که اکثر پدر و مادرهای ما می شناسندش. و جوانترها هم اگر گاهی پای حرف های بزرگترها از انقلاب و جنگ نشسته باشیم،  حداقل نامی از او شنیده ایم. او را به نام «ننه ی الهی» می شناسیم.زنی که از اولین فعالان انقلاب اسلامی است اما خاطراتش را بشنوی،تازه نمی فهمی که چرا بزرگترها و شهدا و رزمندگان، او را ننه می خواندند! از هرکسی که شما بگویید، یک خاطره، یک دیدار، یک لبخند، یک راهنمایی، و یک حس مادرانه دارد! وارد خانه اش که می شوی اولین چیزی که چشمانت را می رباید سادگی و مهربانی ست؛ و بعد، قاب عکس برادر شهیدش، موسی؛ و چهار سوره  از کلام خدا، و برای شروع ملاقات، چه چیز نیکوتر از یاد خدا؟!

 

*امام را از کی شناختید؟

از سال 42. هنوز سی سالم نبود. بچه ی شیرخوار داشتم. که برادرم برای خدمت سربازی رفت تهران. وقتی آمد همه ش گریه می کرد. همه تعجب کرده بودند و نگران شده بودند از گریه هاش. مردم قدیم هم که ساده بودند، مادرم رفت فالگیر آورد که تشخیص بدهد برادرم چه مشکلی دارد اول گفت حتما چشم خورده! ولی بعد فهمیدند  که او عاشق یک  امام ی شده به نام امام خمینی. برادرم همه ش گریه می کرد و اسم سید مصطفی خمینی و امام خمینی را می برد.

 آن موقع در کازرون هنوز کسی امام خمینی را نمی شناخت. وقتی امام به نجف تبعید شد، برادرم اعلامیه های امام را می آورد. در بسته هایی به من می داد تا به  حاج جواد لبافی  برسانم. می گفت بگو اینها را موسی داده. من نمی دانستم این بسته ها چیست؟ تا اینکه یک روز در بین راه (سمت میدان شهدا وبازار آنموقع اینطور نبود، باغ و درخت و ...بود. کوه و دره بود.) گوشه ی یک بسته را باز کردم و دیدم عکس یک امامی در آن هست.  خب برادرم بعد از خدمت آمد و دیگر شد  سرباز امام زمان  ، می رفت نورآباد، آهنگری می کرد، مسجد می ساخت و...

بعد آیت الله مدنی را از تبریز، تبعید کردند به نورآباد. شب و روز حاج احمد و حاج موسی و مشهدی نظر نگه بان آیةالله مدنی بودند. دو نفر بودند با لباس روحانی، یکی از آذربایجان یکی هم از تخت کاووس(؟) از آشنایان آیت الله مدنی، نمی دانم داماد ایشان بود یا پسر ایشان. آمدند کازرون.در روز عاشورا، با برادرم در امامزاده سید محمد، بین جمعیت گفتند «خمینی خودت یکی حسینی» و تمام ملت بیدار شدند. بعد آمدند به مادرم گفتند چرا بچه ی تو چنین چیزی گفته؟ می گیرند و می کشندش. مادرم گفت  فدای حضرت علی اکبر. هرچی صلاح خداست. چه کارش کنم.  این دو نفر که از آذربایجان آمده بودند، در پستوی خانه ی ما مخفی بودند. برادرم گفت بیا برو خانه ی حاجی معنویان و بگو موسی گفته می توانی امشب این دو نفر را در خانه ات جا بدهی؟ من رفتم، و این را گفتم. گفت می خواهی سرم را به باد بدهی؟! نمی توانم بگو جا نداریم. گفتم خدا کریم است. حدود 20نفر یا 50 نفری بودند که در امامزاده سیدمحمد اعلام کرده بودند که «خمینی! خودت یکی حسینی»، همه را آوردیم خانه ی خودمان. آمدیم خانه، دیدیم یک لندرور آمده و یک گونی آرد دارد. خودم بودن و هم عروسم. با هم ، همه ی آردها را نان کردیم و دادیم به اینها و شب تا صبح هم با برادرم در خانه ی خودمان خوابیدند و ما نگهبانی دادیم تا بعد از نماز صبح که راه افتادند و رفتند.

سال 57، دیگر ما می دانستیم امام کیست. جانمان امام بود. می دانستیم،اما نمی توانستیم کاری بکنیم. برادرم می توانست، دستگیرش کردند در زندان شهربانی. رفته بودیم ملاقاتش که شروع کرد علیه شاه شعار دادن؛ همه فرار کردند، ما را هم دستگیر کردند. گفتند چرا لباس مشکی پوشیدی؟ گفتم خب اقوامم مرده اند. یک خواهری داشتم که مادر شهید هم هست. خیلی نترس بود. نمونه بود. یک روزی یک آقای  قلی پور  بود، هفت هشت تا خر داشت. من و خواهرم و پسرخاله مان، شهید ابراهیم باستان، عکس شاه و فرح و ولیعهد و ... را روی پیشانی شان این خر ها می چسباندیم. ارتشی با ماشین ریو رسید. گفت می برم انگشتهاتان را قطع می کنم. کی به شما گفته این کار را بکنید؟ ما را با ریو بردند لب چاه. بیسیم زدند که  بیندازیمشان توی چاه؟  ساعت ابراهیم افتاد تو چاه. از پشت بیسیم گفتند نه بیاورشان زندان. ما هم خودمان را زدیم به سادگی. گفتیم «ما چه می فهمیم، همه ی دنیا می گوید مرگ بر شاه، ما هم می گوییم مرگ بر شاه!»یه مشت شلاق و باتوم هم زدندمان و موهایمان را کندند. ما این زجرها را کشیده ایم. این انقلاب از[با] خون پیاده شده. من خودم مادر همه ی این شهیدها بودم، توی سپاه. هشت سال. زمان جنگ مسلحانه ی منافق ها. کسی جرأت نمی کرد بیاید. من شب و روز آنجا تو سپاه بودم. خلاصه دیگر مردم آمدند و اعتراض کردند و اینها من و خواهرم را آزاد کردند. خواهرم سر و صورتش خیلی ورم کرده بود بخاطر این شلاقها و باتوم و... . یک افسری بود به نام ایزدی. وقتی خواست ما را آزاد کند، گفت فردا هم بیایید که خستگی ما را در بردید! به خواهرم گفتم فهمیدی چه گفت به ما؟ به ظهر عاشورا قسم می روم ببینم منظورش چه بود چنین حرفی زد.خواهرم گفت تورا به خدا دیگر توان ندارم بس است. برگرد بیا برویم پی کارمان. گفتم  یک مردن داریم دیگر! تازه حالا که فقط شلاق خورده ایم. رفتم به ایزدی گفتم بگو ببینم تو پرورشگاه بزرگ شده ای یا کنار مادرت؟! گفت کنار مادرم. گفتم چه نظری داشتی که گفتی فردا هم بیا که خستگی مان را در کردی؟ ترسید گفت تو را به خدا (همینجوری التماس کرد با اینکه سرهنگ بود، تیمسار بود، برای خون ما هم تشنه بود!) شما هم مثل مادر و خواهر خودمانید.

تا دیگر انقلاب پیروز شد. شبانه روز در بسیج بودم. اولش هم که هیچ امکاناتی نداشتیم. من با چادرم اتاق بسیج را جارو می زدم! هر چی ظرف داشتم آوردم آنجا. هر چه طلا داشتم، یواشکی فروختم و دادم یخچال برای بسیج. باز هم پول برای یخچال کم امد، یک ترمه ی مثقالی داشتیم که پدربزرگم قدیمها از مکه آورده بود. آن را هم فروختم تا پول یخچال درآمد. 1500تومان بود آن روز. خانه ی خودمان هم شد بسیج! بچه هایم در خانه  آموزش نظامی می دادند. همه ی آن بچه ها هم شهید شدند.

بعد دیگر سپاه تشکیل شد و ما از آن بسیج آمدیم سپاه. بعد  منافق  پیدا شد. دیگه همانجا ماندیم. هشت سال برای رضای خدا، بدون دوزار پول که حقوق بگیرم، کار کردم. دیگر منافق ها، کمونیست ها بودند، چریک های فدایی بودند، اقلیت و اکثریت بودند توده ای بود و... جنگ مسلحانه شروع کردند.

 

*همه ی این گروهک ها در کازرون فعال بودند؟!

بله! توده ای داشتیم، یک دختری بود، اسمش را می گفتند آنجلا یا یک چنین چیزی بود. (که شهید دانشجو را ترور کرده بود) می گفت خدا نیست. موهاش را زرد کرده بود و غذا نمی خورد و همه ش هم گریه می کرد. خودم ، به خدا قسم، صورتش را می شستم، ناخنش را کوتاه می کردم. سرش را می گذاشتم روی پام لالایی ش می کردم می گفتم ننه جان! خدا هست! خدا ما را آفریده! گور بابای مردک منافق، مسعود رجوی، شما به خاطر او پشت به دینتان بکنید؟! به خدا هرچه دستمان می رسید کمکشان می کردیم. سپاه ظلم نمی کرد به کسی. از دانشگاه بهتر بود برایشان. آنقدر احترامشان می گذاشتیم. نه کتکی بود نه چیزی. دروغ می گویند. من خودم هشت سال بودم. می گفتند می زنند و می کشندمان. دروغ بود.

 

*ممکن است یک مقدار بیشتر توضیح بدهید؟ یعنی این منافقین را در سپاه نگه داشته بودید؟!

بله. مثلا زندانی بودند. مثل یک  خانم  با احترام نگه شان داشته بودیم . برایشان (برای همین منافق هایی که در درگیری مسلحانه دستگیر شده بودند) معلم خصوصی می گرفتیم، در یک سال، چهارکلاس می خواندن و می رفتند بالا. حالا خیلی هاشان دکتر شده اند! همه شان هم بچه های اینطرف و آنطرف همین شهر بودند، خانواده هاشان را می شناختیم. نمی شد که ظلمشان بکنیم. می گفتیم جوانند نادانند. حالا یک اشتباهی کرده، خوب می شود بعد. من بیایم ظلمش بکنم؟! یک چند نفر تک و توکشان که هدایت نمی شد، راه گم بود، دیگر خودشان می دانستند. اما اینهایی که دست من بودند، همه شان درست می شدند و درس می خواندند.

دیگه بعد از سپاه، کمیته بود. هیچ زنی نمی آمد همکاری. می گفتند خدا نکند ما مثل فلانی(یعنی من!) بشویم برویم زنهای مردم را بگیریم! اما حالا که امنیت هست، همه شان آمده اند در سپاه و... . خدا می داند شب متهم می گرفتم، شب تا صبح نگه بانی می دادم هرچه هم لازم داشتند فراهم می کردم؛ می گفتم بچه های مردمند،اینها هم برای پدرمادرهاشان عزیزند. من هم بچه دارم. چطور می توانم به بچه ی مردم ظلم کنم؟! صورتشان را می شستم، چادر دخترهای خودم را می بردم سرشان می کردم، مثل یک خانم، با احترام می بردمشان دادگاه. که قاضی نمی شناختشان! می گفت پس کو متهمتان؟! بعد هم اگر تبرئه می شدند با احترام می بردم منزلشان می دادم دست خانواده هاشان. 14 سال هم در زندان شهربانی بودم. هیچ کس نبود آن موقع. حالا که امنیت هست، همه آمده اند همه کاره شده اند. انتظاری هم ندارم. خدا به همه شان توفیق بدهد. برای خدا و انقلاب و امام کار کرده ام. به عشق امام بوده. هنوز هم هست. این دخترهای من هم شوهر یکی شان پا ندارد، شوهر یکی شان کلیه ندارد، این عروسم پدر و برادرش شهیدند، شوهرش جانباز است. هنوز هم سختی داریم، اما خدا را شکر می کنیم. انشاالله رهبرمان زنده باشد. ما باید مثل حضرت فاطمه و حضرت زینب زندگی کنیم. برای همه ی شهیدها مادر بودم. درددل هاشان را برایم می گفتند. خواستگاری برایشان می رفتم. 6ماه 6ماه نمی آمدم به خانه ام! کار داشتم. حتی اسمم درآمد بروم مکه؛ وقت نداشتم. کار بود. نتوانستم بروم.

 

*بجز منافق ها، دیگر چه متهم هایی داشتید؟

بجز منافقها، بیشتر قاچاقچی ها بودند، گاهی زن هایی که شوهرشان را کشته بودند، فساد اخلاقی و... هم بود. اینها مال کمیته بود. از پل الف اگر رد شده باشی. آنجا یک کانتینر بود من زن ها را بازرسی می کردم. طرف می آمد 15کیلو تریاک به خودش بسته بود. رشوه می داد که چیزی نگویم رد شود، می گفتم استغفرالله.

تفنگ می انداختم روی دوشم بیست تا جوان متهم را بدون دستبند، بدون قفل و زنجیر و هیچی، از اطلاعات می بردم تا دادگاه! مأمورها هم تعجب می کردند. آبروشان را حفظ می کردیم بیچاره ها. یک ماه دو ماه عادل آباد بودیم دنبال متهم های موادمخدر.

 

*پس بچه هاتان را چه کسی نگه می داشت وقتی شما نمی توانستید چندماه خانه بیایید؟ همسرتان اعتراضی نمی کرد؟

بچه هام خودشان بسیجی بودند! می گویم خانه ی ما بسیج بود خودش! آموزش نظامی می دادیم همین جا. البته آن زمان ها هم یک خانه بود و چندخانواده (ما و هم عروس هایم) با هم زندگی می کردیم. شوهرم هم از من انقلابی تر بود. چندبار دستگیرش کرده بودند. بعد از انقلاب هم کارش نورآباد بود خودش هم دیر به دیر خانه می مد.

سخت بود. اما عشق امام بود. امام، امام سیزدهم بود. امام واقعی بود. لیاقتش را نداشتیم، من هنوز هروقت گریه می کنم برای امام گریه می کنم. این انقلاب با خون پیاده شده. خاک عالم بر سرمان، مگر ما هر چه بکنیم به اندازه ی حضرت فاطمه می شود؟! چقدر امام های ما سختی کشیده اند برای اسلام. ما چه کار کرده ایم در برابر آنها مگر؟!

 

*برایم جالب است، شما قبل از سال 42 و در زمان کودکی و نوجوانی، که نه مدرسه و کتاب و مطالعه و آموزش های دینی امروز بود(آن هم برای یک دختربچه) و نه سخنرانی ها و محافل مذهبی انقلابی که در سال های 50به بعد رایج شدند؛ چطور با این مفاهیم دینی آشنا شده بودید که بتوانید یک عمر برای دین کار کنید یا از رفتار ائمه الگوبرداری کنید و این مسائل؟

خانه ی ما در کودکی حسینیه بود. هر سال دو ماه محرم و صفر روضه خوانی داشتیم . در کل هم کازرون یک شهر مذهبی بود. شاه و فرح هم هیچ گاه به کازرون نیامدند چون می دانستند مردم استقبال نخواهند کرد و اعتراض می کنند. وقتی هم که فرح آمد در نورآباد برای عیش و نوش، امثال برادر من را در کازرون زندان کردند و خانه اش را آتش زدند که اعتراضی نشود. در زمان شاه هم کتاب و اعلامیه و نوار سخنرانی های امام را برادرم برای ما می آورد، بارها زندان رفت و شکنجه شد.

 

*فرمودید در خانه ی خودتان آموزش نظامی می دادید خانم ها را؛ خودتان امور نظامی را از کجا یاد گرفته بودید؟

از همان 42 که برادرم وارد این کار شد، واعلامیه پخش می کردیم و... از تبریز از مشهد، از نقاط مختلف برادرم با انقلابیون ارتباط داشت و به خانه ی ما می آمدند؛ لبنان هم می رفت و ارتباط داشت. این کارها را هم کم کم یاد گرفتیم.

 

*یک مقدار هم از شاه بگویید. چه مشکلی بود زمان شاه که شما خواستید انقلاب کنید؟ شاه چه می کرد مگر؟

شاه؟! چه نمی کرد؟! هرچه پول مردم و مملکت بود می داد به خارجی ها. جوان هامان را شکنجه می داد. مگر امام نگفت  تو بمان، شاهی ات را بکن! در کار روحانیت دخالت نکن. اگر روحانی نباشد، تاریخ نیست. دین نیست. دنیا به روحانیت است.  خودش نگرفت حرف امام را. تمام سرمایه ی ایران را می برد در کشورهای دیگر می کرد زندگی برای خودش و زنش و این فسادها و کاباره ها، چه بگویم. امام که آمد، درست شد.

 

*از سال 42 و 44 و... بیشتر بگویید. مردم کازرون امام را می شناختند؟!

نه نمی شناختند. حاج اسدی توی تلوزیون که گفته. هیچ کس نمی دونست. ما هم نمی دانستیم. برادرم سرباز بود. شبی که –بمیرم- امام را  در خاموشی می برند، می گوید چراغ را روشن کنید. سرهنگشان هم مسلمان بوده. اسمش را یادم رفته. قدوسی بود؟ کی بود؟ او هم  مسلمان بوده که امام را در خاموشی می برند، وگرنه تکه تکه شان می کرد. خب این گریه می کرد. بَرو بود. می گفت سیدمصطفی خمینی، گریه می کرد. ما هم نمی دانستیم نمی ناختیم. از کجا باید می دانستیم؟! جرأت نفس کشیدن نبود آن موقع. [اینجا را نفهمیدم. یعنی برادر ایشان،آن سربازی بوده که امام را از قم برده؟] چند نفر بیشتر نبودند در کازرون. همین حاج لبافی بود در بازار ابافتح. یک ویترینی هم جلوی مغازه ش بود. یک آقای  خشنود  هم بود در بازار پایین، چینی و اینها می فروخت. اینها که برادرم می داد ببرم برای اینها، من نمی دانستم چیست. این آقای حسین جمشیدی کوچک بود، یک کت بزرگتر از خودش می پوشید می آمد دنبال برادرم که اعلامیه بگیرد (توی کتش مخفی کند) ما را که می دید فرار می کرد که نبینیم نشناسیمش. خفقان بود. کارها مخفیانه بود. سال 42 کی می دانست امام کیست؟! اگر کسی می دانست که می گرفتند می کشتندش.

مردم ما را محرم می دانستند. اگر دختر یکی را منافق بود، می گرفتیم، بهم اعتماد می کرد، اسمش را بگوید، می رفتم –به خرج خودم- در خانه شان می گفتم دخترت کجاست؟ مثلا می گفت صبح رفته بسیج(!) هنوز نیامده. می گفتیم یک سندی چیزی اگر داری بردار بیار سپاه دخترت را ببر. نمی گذاشتم کسی بجز خانواده اش بفهمد. نمی گذاشتم آبرویشان برود. یک فامیل  بدبخت می شد اگر صدایش درمی آمد حالا بچه بوده یک اشتباهی کرده نفهمیده.

اگر راست می گویند امروزی های سپاه بیایند یک ماه اندازه ی یک شب من کار کنند. حقوق هم نمی گرفتم! مفتی کار می کردم.پانزده سال هم توی کمیته هم توی سپاه. تا وقتی کمیته ادغام شد در ژاندارمری، دیگر گفتند بیا استخدام رسمی شو. فردا موقع پیری و بیماری یک نانی داشته باشی. تا رفتیم تهران، ناجا، قالیباف مرا می شناخت. دیگه آزمایش دادم و... . بیا برویم توی این بازار، همه مرا می شناسند، سلامم می کنند، اما اسمم بد بود، می گفتند شلاق می زنه! بله، کسی اگر خلاف کند، نعوذابالله، معذرت می خواهم، زناکار را حکم خداست که شلاق بزنیم. خودشان بد کرده اند. پس بدهم مردها زن مردم را (ولو خلاف کار) شلاق بزنند؟! ولی بقیه نه، بقیه ی متهمین با احترام. همان هم که شلاق می خورد، بعد با احترام می بردمش خانه ش. یک اشتباهی کرده حکمش را اجرا باید کرد نه بیشتر نه کمتر. دروغ می گفتند که فلانی موی مردم را قیچی می کند یا می زند یا اعدام می کند یا... همه ش تهمت است.من فقط می گفتم شان زینت زن حجابش است فردای قیامت خجالت می کشی! نه می زدم کسی را نه هیچی. حرف درآوردند. متهم می دادند دستم، تا ببریمش دادگاه و قاضی حکم بدهد، مراقبش بودم و غذایش درست بهداشتش درست، احترام و آبرویش درست، بعد هم هرچه قاضی حکم می داد. ناهارشان، صبحانه شان، شامشان همه به جا. تلوزیون بزرگ می آوردند برایشان. می نشستم برایشان قصه می گفتم. یک نامحرم (از بچه های سپاه یا...) نمی گذاشتم اینها را ببیند. معلم می گرفتیم برایشان درس بخوانند. همه شان را به راه آوردم، به جز یک نفر که آنجلا نام داشت

توی همین دانشگاه، منافق ها بودند، نامه می دادند به هم دیگر، کاغذ را لوله می کردند توی قلم جاسازی می کردند، پیداش می کردم. اگر می خواستم دنبال پست و مقام و پول بودم، الان می توانستم بیشتر از ده تا قاضی مال داشته باشم. نمی خواستم. وظیفه ام بود برای انقلاب و امام هر چه از دستم برمی آید انجام بدهم.

 

*نوه ی شما اشاره می کنند که  در حادثه ای با ضربات چاقو مجروح شده اید؛ از آن ماجرا هم برایمان بگویید.

من با پنج شش نفر از پاسدارها مثل آقای میرزایی و آقای زمانی رفته بودیم مأموریت، درباره ی مواد مخدر بود، رمضان سال 71. روزه هم بودیم. من سراغ زن ها رفتم دیدم 9کیلو تریاک را در یک بسته ی سفید، زیر صندوق  بزرگ گوجه جاسازی کرده اند. و کپسول گاز هم روی آن ها گذاشته اند. 6نفری بودند که با زبان ترکی با هم حرف می زدند، من هم مثل گرگ رفتم داخل و تریاک ها را گرفتم و آن ها به من حمله کردند. پاسدارها تا فهمیدند که  بیایید که ننه را کشتند ! من احساس کردم یک چیزی در شکمم پاره شد، گفتم به خانوادم چیزی نگویید فعلا. رفتیم سپاه، دیدیم  یک سری متهم هم هست که باید ببرم تحویل بدهم، دیدم دیگر توان ندارم، نفسم در نمی آمد و تمام شکمم پر از خون بود، رفتم بیمارستان و انتقالم دادند شیراز و  خلاصه دو ماهی بستری بودم.

تریاک را اغلب در کاه دان مخفی می کردند. یا زیر پای مرغ می گذاشتند. گاهی هم در لوله های دودکش بخاری. یک مرتبه هم در کنارتخته، در لباس زنی، جاسازی کرده بودند و وانمود می کردند باردار است.

 

*گویا در یک برهه ای از دوران جنگ، در کازرون میان خانواده های شهدا اختلاف می افتد و یک عده  به پیروی از آقای منتظری در مقابل امام و نماینده ی ایشان(یعنی آیت الله ایمانی، امام جمعه ی شهرستان) می ایستند؛ ممکن است در این رابطه توضیح بفرمایید؟

(پسر خانم رضازاده که آمده اند تا عکس های زمان جنگ و انقلاب خودشان و مادرشان را به ما نشان بدهند، پاسخ می دهند: )اوایل، آقای منتظری به امام خیلی نزدیک بود، حتی اعلامیه های امام که از پاریس می آمد، ازطریق ایشان در کشور پخش می شد، در مغازه ها و خانه ها، مردم کنار عکس امام، عکس او را می زدند. بعدها اما رفتارش تغییر کرد و امام او را طرد کرد و دنیا از او برگشت؛ ما هم از او بری شدیم.

خانم رضازاده: چه بگویم برایت؟! مردم نادانی هایی دارند؛ مگر خودت ندیده ای؟!یک عده ای نادانی کردند. قدر ندانستند. قدر امام و آقای ایمانی را. این چیزها که همیشه هست.

(ظاهرا صلاح ندیدند در این مورد صحبت کنند. ما هم بیشتر اصرار نکردیم.)

*شما امام را هم دیدید؟

بله. یک بار ملاقات رفتیم. چندتا دختر خانم جلوی درب ایستاده بودند که پرسیدند از کجا آمده ای؟ گفتم از کازرون، بعد اجازه ندادند بروم، پنهان کاری می کردند من هم متوجه نشدم اینها مأمور حفاظت و اینها هستند. و توجه نکردم و رفتم داخل، بعد این خانم ها گفتند یک منافق حمله کرده! اما بچه های سپاه آمدند دیدند گفتند این مادرِ سپاه است، منافق نیست بگذارید برود!

روزی هم که امام آمدند ایران، رفتیم استقبال. در سرمای زمستان. با ماشین باری رفتیم. آن آدم هایی که در فیلم ورود امام، روی درخت ها ایستاده اند، خیلی شان از کازرونی ها هستند!

بنی صدر را هم دیدم. در میدان ژاله، با چندنفر از پاسدارها و شهید ابراهیم باقری رفته بودیم.گفتند کی جرأت دارد برودجلو؟! گفتم من! و بین صدهزارنفر لشکر، رفتم

.

*از حال و هوای شهر در زمان جنگ برای مان بگویید.

زمان جنگ، بچه ها با گریه می آمدند سپاه. شناسنامه هاشان را با تیغ پاک می کردند و تاریخ تولدشان را تغییر می دادند تا سنشان بیشتر شود و بتوانند بروند جبهه! بعضی هاشان موفق شدند بروند. کوچک بودند اما همه شان شهید شدند.

باقر خرزو(سلیمانی) اهل خشت بود. بعد از مأموریت گرسنه آمدیم سپاه دیدیم چیزی نیست. گفتم ناراحت نباش  در خانه ی خودم خدا داده غذا! رفتم از خانه م تخمرمرغ آوردم و آرد خمیر کردم و نان پختم و خوردیم و دوباره رفتیم. خانه ام، دخترهام، خواهر و برادرم؛ همه ی فامیل و محله بسیجی بودند، کسی نبود که بگوید  می ترسم!  از چی باید می ترسیدیم؟! نهایتا یک  مردن  داشتیم دیگر! ده بار همین منافق ها آمدند مرا بدزدند، حریفم نشدند. آقای اسماعیل شاملی کوچک بود یک تفنگ روی دوشش بود که می کشید روی زمین، شب در مسجد سید ابراهیم، در هوای تاریک، شمع روشن می کردیم و تا صبح نگه بانی می دادیم! اینهمه علاقه بود به امام، با یک شمع، شب تا صبح نگه بانی می دادیم. دخترها و عروس هایم، همه را در مسجد یا سر مزار شهدا عقد کردیم! با مهریه ی کم. همه شان هم کمکم می کردند در مأموریت ها. این عروسم نوخانه بود (یعنی تازه عروس ما شده بود) که با دخترم، نقش خریدار مواد مخدر را بازی کردند تا بتوانیم قاچاقچی ها را بگیریم!

هم شهیدها، هم بچه های آن زمان، نمونه بودند؛ باید برویم سر قبرشان بگوییم به فریادمان برسید. به فریاد ایران برسید با این وضع  بی حجابی و دنیاخواهی و پول پرستی و... اینها را چه کنیم امروز؟ اینها جنگ ندیده اند. انقلاب ندیده اند.زحمت نکشیده اند که قدر بدانند. من هنوز نیمهشب بیدار می شوم به یاد شهیدها: شهدایی مثل مجید رهنما، نماز شب که می خواند، می گفتم ننه بس است دیگر، می دیدم دست هاش –در قنوت- پر از اشک شده! کجا حالا از این بچه ها پیدا کنیم؟!

من قید همه چیز را زده بودم. زندگی، روزگار، مال، دنیا، 15سال دویدم و هنوز هم حاضرم ادامه بدهم. چه حقی دارم که چیزی بخواهم؟! فدای سر بچه هایی که شبها تا صبح بی خوابی کشیدند توی سنگر، توی جبهه، گرسنگی و تشنگی کشیدند و شهید شدند. گاهی برای من می گفتند راز دل شان را. کجاش را می خواهی برایت بگویم؟!

پول نمی گرفتم، می گفتم اگر برای پول کار کنم، فردای قیامت چطوری روسفید باشم دربرابر برادرم؟!

 اگر طلا می خواستم توی خانه هایی که می رفتیم متهم را بگیریم، پر بود، اما پناه بر خدا من مأمور بودم، دزدی کنم؟! رشوه بگیرم؟! آبروی دولت اسلامی را ببرم؟!

می گفتم زندگی ماندنی نیست. این میز ریاست، با یک قلم (امضا، حکم) می آید با یک قلم هم می رود. باید کار مردم را راه انداخت؛ و چیزی برای آن دنیایمان جمع کنیم.

***

 (این دو تا خاطره را هم به خاطر ما دو نفر تعریف کردند! :شهید رضوانی می آمد سر دیگ، نان و پیاز می آورد می گفت بیا بخوریم! من هم می گفتم نمی خواهم مگر من مثل تو ام نان و پیاز بخورم؟ظهر می خواهم  غذا بخورم! شوخی می کردم. غذایی هم نبود! به خاطر خون این هاست که ما حالا هستیم. یک روز هم در راهپیمایی، که مأمورین شاه دنبالمان کردند، مهندس فروزنده درب خانه اش را باز کرد همه روانه ی خانه ی او شدیم!یادمان نمی رود اینها.)

و باز او را با کوله باری از 70 سال خاطره تنها گذاشتیم. مادر که اشک هایش را پشت خاطراتش مخفی می داشت. گاهی گوشه ی روسری اش را به چشمش می گذاشت و ثانیه ای سکوت و دوباره، محکم به حرف هاش ادامه می داد. مادری که مادری اش را به تمام مردم شهرش اثبات کرد؛ حتی برای وقتی خطایی کرده بودند؛ از آن ها همچون  امانت ی و نه همچون متهم یا زندانی، پرستاری می-کرد. و حتی هنوز هم برای ما مادری می کند و بعد از مصاحبه تا درب منزل مان همراهی مان می کند (البته ظاهرا راننده ی آژانس به این رفتار او درمورد مهمانانش، آشناست!) ... او از شفاعت شهدا می گوید و ما...! در خاطراتش احساس خود را گم کردم، حسی مانند شرمندگی، شرم از اینهمه کم کاری، یا از گم کردن راه...کاش قاب عکسش هیچ گاه از ذهنم نرود...


منبع: هفته نامه شهرسبز

نویسنده: زهرا بهروز و مرضیه فروزنده
نظرات بینندگان
غیر قابل انتشار: ۳
انتشار یافته: ۳۸
محمد
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۵:۱۳ - ۱۳۹۱/۰۲/۲۸
7
7
گریه دارد به خدا.
امثال ننه ی اله چه خدماتی کرده اند در حالی که هیچ ادعایی نداشته و ندارند.
ولی حالا....
پاسخ ها
شهروند
| IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF |
۱۳:۲۹ - ۱۳۹۱/۰۲/۳۰
کازرون نما
من این مطالب را باور نکردم بسیار مغرضانه بود
ننه اله: هرگز فراموش نمیکنم چگونه به خانه ما آمدی و ماهواره ما را با خود بردی و چه توهین هایی به ما نکردی؟
نوشته ها و صحبت هایی ننه اله را در مورد دهه 60 هم باور نمی کنم البته الله علم
ناشناس
| IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF |
۱۹:۱۸ - ۱۳۹۱/۰۲/۳۰
وقتي مي خواهي دروغ بگويي اقلا ماهرانه بگو.
اولا در كازرون هيچ برخوردي با افرادي كه در خانه شان ماهواره دارند صورت نگرفته.
ثانيا تا زماني كه ننه ي اله فعال بود اصلا مساله ماهواره آن هم در كازرون مطرح نبود.
ثالثا اگر كسي در خانه اش ماهواره داشته هيچ نيازي به حضور يك مامور زن براي جمع آوري آن نيست و اين كار با مامور مرد بهتر انجام مي شود.
رابعا نگهداري ماهواره طبق قانون جرم است و شما خودت به مجرم بودن خودت اعتراف كردي
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۵:۱۸ - ۱۳۹۱/۰۲/۲۸
8
6
باید چنین کسانی را به عنوان الگو به جامعه ارائه داد،
بدون اغراق باید کتابی درباره ی ننه ی اله که اسطوره ی زنان انقلابی و زینبی در کازرون و حتی از شیر زنان ایران است چاپ شود.
مثل کتاب دا...
رضا
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۶:۵۴ - ۱۳۹۱/۰۲/۲۸
1
1
ويرايش‌ نشده !
حتي جملاتي كه پس از پياده كردن متن بين خودتان رد و بدل شده را نيز حذف نكرده ايد!
يك جايش نوشته ايد: [اینجا را نفهمیدم. یعنی برادر ایشان،آن سربازی بوده که امام را از قم برده؟]
مناسبت مصاحبه را هم ننوشتيد.
پاسخ ها
ناشناس
| CANADA |
۱۶:۳۶ - ۱۳۹۱/۰۳/۰۵
فرد مصاحبه کننده کاملا بی تجربه و ... است مثلا" در مصاحبه با صدا و سیما گفته بود در کازرون کار زیاد است!!!!!!!!!!!!!!!!!!
..
|
UNITED STATES
|
۱۷:۱۱ - ۱۳۹۱/۰۲/۲۸
8
8
حاجی خانم،
افتخار ماست،
نور چشم و چراغ اهالی این شهر است،
وجودش یادآور غیرت مردم این شهر است.
سایه اش مستدام بر خاطرات مادری اش برای کازرون.
خوب است مصاحبه ایشان در نشریات کشوری چاپ شود. قدر امثال اینان را باید دانست.
پویا
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۰:۱۲ - ۱۳۹۱/۰۲/۲۹
9
7
سلام
خداإن شاءالله بهترین هاروبرای این مادربزرگوار مقرربفرماید.
وقتی انسان خلوص این شیرزن رامی بیندکه درشهری درجنوب ایران اینگونه به عشق اسلام وانقلاب وامام(ره)مجاهدت می کند،وقتی که بایددرخدمت خانواده خودباشدرابرای خدمت به دین سپری می کند،بدون هیچ چشمداشتی،وحتی (ظاهرا)بدون هیچگونه تقدیری،به این فکرفرو می رود که مسئولین امروزی که میراث خوارخون شهداومجاهدت این انقلابیون هستند چگونه برسرمسائل مختلف باهم ستیزمی کنندوهرروزهمدیگررامتهم می نمایند،چگونه می تواننددرآن دنیاپاسخگوی این مجاهدان باشند ؟
من که به دنبال اشنائی باشهرکازرون بودم ،ناخوداگاه وارداین سایت شده وبااین شیرزن آشناشدم به هموطنان کازرونی تبریک می گویم وبرای این مادر نمونه ارزوی سلامتی دارم.
حیدرزاده-تهران
دوست
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۱:۱۷ - ۱۳۹۱/۰۲/۲۹
7
6
سلام بر دوستان عزیز سایت کازرون نما واقعا دستتون درد نکنه امسال رویه کاریتون عوض شده .دنبال عجب سوژه هایی رفتید کسانی که از یاد رفته اند به سهم خودم تشکر می کنم. امیدوارم بی طرفیتون به همه ثابت بشه ....
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۱:۱۳ - ۱۳۹۱/۰۲/۳۰
5
1
باسلام خانم رضازاده خدمات بزرگی به انقلاب و کازرون کرده.ولی خانم رضازاده خیلی از واقعیات رو کتمان کرده چید موی دختران در خیابانها و جیدن پاچه شلوار دختران که خود من شاهد ان بوده ام بدون هیچ حکمی.خانم رضازاده خیلی ودتان را معصوم جلوه دادین......
پاسخ ها
ناشناس
| IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF |
۰۰:۱۵ - ۱۳۹۱/۰۲/۳۱
نمي دانم چرا بعضي ها قبل از اينكه نظر بدهند اندكي فكر نمي كنند! نوشتيد: «چيدن موي دختران در خيابانها»!!! لابد منظورتان از دختران، بدحجابهاست ديگر. خب حالا خوب است توضيح بدهي كه كي مي آيد براي مقابله با بدحجابي آن هم در خيابان موي دخترها يا پاچه شلوار آنها را بچيند ؟! لااقل مي نوشتي در بازداشتگاه تا اقلا دو تا آدم ساده باور كنند! از اين گذشته مگر كازرون در آن زمان چقدر بدحجاب داشت؟ فكر كنم شما كازرون را با تهران و ننه‌ ي اله را با اكبر گنجي و تيمش اشتباه گرفتي.
ب ه
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۱:۴۵ - ۱۳۹۱/۰۲/۳۰
5
4
عالی بود خدا حفظش کنه
م.ن
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۲۳:۰۳ - ۱۳۹۱/۰۲/۳۰
2
3
ننه چرا از نیروی انتظامی نگفتی همه اش از سپاه گفتی مگه از ناجا دلخوری ؟
سهیل
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۰:۳۲ - ۱۳۹۱/۰۲/۳۱
3
0
آخه سپاه وظیفش روانجام میده ولی بدون رشوه .
پاسخ ها
ناشناس
| IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF |
۱۲:۲۳ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
الله اعلم
محمدرضا
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۰:۴۶ - ۱۳۹۱/۰۲/۳۱
3
2
خاک بر سر کازرون نما کنند که در گذاشتن نظرات سلیقه ای عمل میکنه.و کمترین احترام هم به شعور مخاطب نمیذاره.شورشو در اوری مزخرف گوساله
مدیر پایگاه
با سلام
از بين مجموع نظرات اين مطلب تنها يك نظر منتشر نشده است و اگر نويسنده آن شما باشيد علت آنرا خوب مي دانيد كاربران محترم نيز با مطالعه نظر بالا با ادب و ادبيات شما آشنا شدند
پاسخ ها
م ش
| IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF |
۲۳:۳۹ - ۱۳۹۱/۰۲/۳۱
حیف از این اسم مقدسی که تو با خود حمل میکنی این چه طرز حرف زدن است یقین در کازرون تربیت نشده ای تو بلد نیستی حرف بزنی بهتر است خاموش شوی
ناشناس
| IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF |
۱۲:۴۵ - ۱۳۹۱/۰۳/۲۶
این دیگه کیه! خجالت داره والله. این چه طرز صحبته برادر. وقتی این نظر رو خوندم چند لحظه شوکه شدم. برادر عزیزم انتقاد داری بکن ولی ... !
سهیل
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۲:۱۷ - ۱۳۹۱/۰۲/۳۱
2
3
آقامحمدرضا : باسلام
والله که ادب خوب چیزی یه
شماحق انتقاددارید ولی حق توهین خیر . خودتون روکنترل کنید زشته .
زینب
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۳:۲۰ - ۱۳۹۱/۰۲/۳۱
3
2
ممنون ازمصاحبه جالبتون واقعاًتاثیرگذاربود.ای کاش همه مابتونیم به کسانی که حقی،حقوقی برگردنمون دارندتازنده اند خدمت وقدردانی کنیم نه اینکه وقتی رفتندبگوییم
یادش بخیر..........
حسین محمدی تهران
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۲۱:۰۰ - ۱۳۹۱/۰۲/۳۱
3
3
سلام واقعا خانواده رضازاد ها افتخار این شهر ومرزوو بومند من سابقه اشنائی با این خانواده از قبل از انقلاب دارم
بیش از 15 نفر از این خانواده شهید شده اند وتعدادی مجروح داده اند ولی کم توقع ترین مردم این دیارنند
خدا رحمت کند شهید حاج موسی رضازاده بنظر من ایشان از خواص بودنند من افتخار همسنگری با ایشان داشتم
خدا رحمت کند تمامی شهدای این بیت شریف
دست اقای صنعتی درد نکند
امید وارم در رابطه با شهدای این خانواده مخصوصا شهید حاج موسی بیشر مطلب بنویسند
م ش
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۲۳:۴۵ - ۱۳۹۱/۰۲/۳۱
2
2
شهدا ازادگان جانبازان وهمه رزمندگان وننه اله در قلب مردم اصیل کازرونیند حاج موسی سرور من است (جانباز جنگ)
سهیل
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۷:۴۶ - ۱۳۹۱/۰۳/۰۱
2
2
خداوندرحمت کندشهیدحاج موسی رضازاده
من قبل ازانقلاب باوی آشنایی کامل داشتم درواقع ازنیروهای مخلص و متدین وسربازامام زمانی بود .خدایش رحمت کند .
رزمنده شیرازی
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۲:۲۴ - ۱۳۹۱/۰۳/۰۱
1
3
سلام
فقط سردار حاج جعفر اسدی می داند که حاج موسی چه اسطوره ای بود
یادم هست حاج اسدی در مراسم شهید حاج موسی رضازاده گفت هرکس که بگوید سخت است کسی به امام علی برسد من می گویم هرکه پا جای پای حاج موسی بگذارد به امام علی .ع خ.اهد رسید
علی
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۱:۵۵ - ۱۳۹۱/۰۳/۰۲
2
3
اگر که چیدن مو و جمع کردن آنتن ماهواره هم درست باشد ، مطرح کردنش درمقابل اینهمه عشق و از خود گذشتگی برای حفظ و تقویت دین خدا ، بدور از انصاف است .
مصاحبه خیلی خوب و تاثیر گذاری بود .به نوبه خودم از همه دست اندرکاران تشکر می کنم .
عباس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۹:۱۳ - ۱۳۹۱/۰۳/۰۲
1
4
شهید حاج موسی رضازاده هم رزم مرحوم باقری نزاد در منطقه کازرون وممسنی بود فعالیت مذهبی انان قبل از انقلاب فراموش شدنی نیست
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۲۲:۳۴ - ۱۳۹۱/۰۳/۰۴
2
2
سلام. اجر ننه اله و ديگر زنان دلير كازروني كه در انقلاب و بعدازآن زحمت زيادي كشيدند باخدا.اي كاش ما ميتوانستيم عظمت شهيدحاج موسي و ديگر شهدار رضازاده را درك كنيم.خداوند حق اين شهدا را برما حلال كند.
سارا
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۸:۲۱ - ۱۳۹۱/۰۳/۱۱
1
1
ننه دوستت داریم
هژبریان
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۳:۳۶ - ۱۳۹۱/۰۳/۲۷
1
0
خدا عمر با عزت به ننه بده که آبروی خیلی ها را حفظ کرد .
همشهری
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۲:۱۹ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
0
0
قضاوت با خدای بزرگ. خوب است هر خدمتی از روی تعقل باشد نه از روی تقلید. در لباس ننه کج روی ها و رفتارهای متحجرانه زیادی شکل گرفت که دل خیلی ها ازان پر است.
دوستانی که نظر میدهند اگاه باشند که معیار سنجش نظر همه مردم است نه عده ای خاص.
خداوند همه ما را به راه راست هدایت کند
karim
|
UNITED KINGDOM
|
۰۶:۴۱ - ۱۳۹۱/۰۹/۲۴
0
0
man ke nane ahla dvst daram fadat sham
karim omidi
|
UNITED KINGDOM
|
۰۷:۲۲ - ۱۳۹۱/۰۹/۲۴
0
0
سلام به مادر همه رزمندگان کا زرون واقعا ‌یک شیره زن من که ۱۳ سال میشه آن را ندیدم دلم براش خیلی تنگ شوده =ننه جون دوست دارم به امید دیدار
باران
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۲:۰۰ - ۱۳۹۱/۱۰/۱۸
0
1
بنی صدر را هم دیدم. در میدان ژاله، با چندنفر از پاسدارها و شهید ابراهیم باقری رفته بودیم.گفتند کی جرأت دارد برودجلو؟! گفتم من! و بین صدهزارنفر لشکر، رفتم

درود بر مادر فرهیخته ی ایران
بهروز
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۲:۳۶ - ۱۳۹۱/۱۰/۲۳
0
0
اجرتان با امامحسین
نگار
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۷:۴۷ - ۱۳۹۱/۱۱/۰۷
0
0
باسلام
شماکه به فکر شهر خوب و زیبای کازرون هستید نگاهی کردید ببینید که چه به سادگی تبه های زیبا را خراب میکنند؟
من و گروهی از دوستانم از شما خواهش میکنیم که به شهردار محترم بگویید که بجای تخریب این تبه ها درخت روی آنها بکارند
درسهرهای توسعه یافته تبه های مصنوعی میسازند و ما که از نعمت بزرگی برخورداریم آنها را تخریب میکنند.
اگر غیرت دارید و کازرون برستید یا علی
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۹:۰۴ - ۱۳۹۱/۱۲/۰۱
0
0
اسم منم جواهر رضازادس
محمد
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۰:۰۶ - ۱۳۹۱/۱۲/۱۱
0
0
خدا به همه ی خدمتگزاران به اسلام و انقلاب عزت و توفیق بده
juavoupu
|
UNITED STATES
|
۱۹:۰۳ - ۱۳۹۲/۰۱/۲۱
0
0
20
نظرات بینندگان
نام:
ایمیل:
* نظر:
تازه‌هاي سايت
داغ‌ ترین‌ها